#هاید
#هاید_پارت_165

هاوارد: با تائو ... چه نسبتی داری؟



روجا متعجب به هاوارد نگاه کرد و گفت: برادرمه...



با حرفش همزمان به هم نگاه کردیم.

هاوارد نگاهش رو ازم گرفت و روبه روجا گفت: دنبالم بیا‌...



روجا پشت سر هاوارد راه افتاد و گفت: شما ... برادرمو میشناسید؟؟



_ اره... یه مدت باهم زندگی میکردیم‌.



سرش رو تکون داد و گفت: لاریسا اونم گرفته؟

همونطور که منو گرفت.



هاوارد زودتر از من جواب داد: اره... تائو و یکی دیگه از دوستامون رو بردن.

رایکا هم رفته دنبالشون..



نگاه خیرم رو به هاوارد دوختم...

صداش تو ذهنم پیچید: اون از چیزی خبر نداره..‌ ما هم فعلا نمیدونیم موضوع از چه قراره!

پس بهتره همه جزئیات رو ندونه.



عین خودش تو ذهنم باهاش حرف زدم: ولی تائو واقعا بی تقصیره... اون قبلا هم راجب خواهرش گفته بود.



نگاهم کرد و صداش تو سرم پیچید: یه حقیقت دلیل نمیشه که بقیه حرفاشم راست بوده باشه.

من حتی به این دختره هم شک دارم...



نگاهم رو ازش گرفتم برگشتم سمت روجا..

دور پدرم که رو هوا معلق بود چرخید و روبه روش وایساد.

دستش رو بالا برد و گذاشت رو دست های پدرم.

یه قدم به جلو برداشتم ولی هاوارد با گرفتن دستم مانع قدم بعدیم شد.

انگشتام رو لابه لای انگشتاش قفل کردم و عقب رفتم.

چشماش رو باز کرد..

رنگشون زرد بود... بین دستاش و دستای پدرم نور طلایی رنگی ظاهر شده بود.

لبم رو به دندون گرفتم و طبق عادت همیشگیم شروع به کندن پوست لبم کردم.



_ اگه نتونه چی؟



هاوارد: فقط باید صبر کنیم و ببینیم چی میشه.



سرمو تکون دادم و نفس عمیق کشیدم..

نمیدونستم چه حسی میتونم داشته باشم... بعد از این همه سال.

romangram.com | @romangraam