#هاید
#هاید_پارت_163



هاوارد: خودمم..



برگشت سمتم و گفت: اره.. کنارمه.

رایکا حالش چطوره؟



هاوارد: ادرس رو برات میفرستم...

بعد از گفتن این حرف تلفن رو قطع کرد.



_ کی بود؟؟

رایکا .. رایکا کجاست حالش چطوره؟



هاوارد: یه دختر به اسم روجا... شمارم رو رایکا بهش داده..

مکث کرد و دوباره ادامه داد: رایکا تو عمارت لاریساست، این دختره رو اونجا پیدا کرده و نجاتش داده.



_ روجا...

اسمش برام آشنا... فکر کنم قبلا هم رایکا راجبش گفته بود.



نگاهش رو ازم گرفت و گفت: بیا باید از اینجا بریم بیرون..



سرمو تکون دادم و پشت سرش راه افتادم.

قبل از خارج شدن از ضلع غربی ، برگشتم و به پدرم نگاه کردم.

فقط یه سایه بود... چهرش رو نمیتونستم ببینم.

اما حس خوبی بهش داشتم...



اروم زمزمه کردم: برمیگردم بابا...



نگاهم رو ازش گرفتم و از اونجا خارج شدم.

خبری از هاوارد نبود...

کنار بلی رو زمین نشستم و اروم گردنش رو نوازش کردم.



بهش لبخند زدم و گفتم: رایکای من زندس...

پدرمم همینطور..

ممنون که ازش مراقبت میکردی..



هاوارد: اون اینجاست..



برگشتم سمت صداش... کنار در وایساده بود و نگاهم میکرد.



_ کی؟... روجا!



romangram.com | @romangraam