#هاید
#هاید_پارت_129
پیتر: ولی این امکان نداره... مادر شما چندین قرنِ که مرده.
رایکا این بار به پیتر چشم دوخت: اره منم برای همین تعجب کردم...
_ خب... بعدش چیشد!
رایکا: نمیدونم... دقیق یادم نیست.. فقط میدونم میخواستم برم سمتش... ولی گفت که نیا.
گفت... خیلی خطرناک.
نگاهم کرد و ادامه داد: گفت باید مراقب خواهرت باشی.
_ مراقب من؟!
سرش رو تکون داد و ادامه داد: خیلی عجیب بود...
پیتر: چیشد؟؟ چرا از نیروت استفاده کردی؟
رایکا با چشمای ریز شده نگاهش کرد و گفت: نیروم!!
من که ازش استفاده نکردم.
_ ولی.. قسمی از دریا کاملا یخ بسته...
متعجب بهم چشم دوخت..
رایکا: من کاری نکردم... فقط دنبالش رفتم بعد...
سکوت کرد و به فکر فرو رفت... انگار داشت اتفاقاتی که افتاده رو مرور میکرد.
هاوارد: بعد چی؟.. رایکا عین ادم توضیح بده ببینیم اونجا چه اتفاقی افتاده!!
رایکا سرش رو بلند کرد و چپ چپ به هاوارد خیره شد و گفت: این عنقو از اینجا بندازید بیرون جلوی تمرکز کردنم رو میگیره.
هاوارد: بندازن بیرون؟
یادت رفته اینجا خونه منه؟
رایکا به اطراف نگاهی کرد و گفت: عه ارهه.. میگم چقدر فضاش سنگین و سردِ...
هاوارد: اون به خاطر قدرتِ خودته...
رایکا: اووه.. پس ببین چقدر سرد و بی روحِ که حتی منی که قدرتم یخه... دارم حسش میکنم.
هاوارد نفس عمیق کشید و گفت: وقتی دهنت بسته بود و عین جنازی افتاده بودی.. چقدر همه چی خوب بود.
رایکا با لبخند خبیثانه گفت : چه حیف که زود گذر بود این خوشی... چون حالا حالا ها باید منو تحمل کنی.
romangram.com | @romangraam