#هاید
#هاید_پارت_125
مایا کنار رایکا رو مبل نشست و مشغول بازی با انگشتاش شد.
خودشم نگران بود.
میترسید ولی سعی میکرد شجاع باشه.
هاوارد یه دستش رو به سینه زده بود و دست دیگشو رو چونش قرار داده بود.
نگاهش به قلاده خیره بود.
برگشتم سمت تائو... اونم مضطرب بود.. با پاهاش رو زمین ضرب گرفته بود.
چرخیدم سمت پیتر... رو به روی مایا وایساد و دستبند به دست به دستای مایا خیره بود.
اصلا تو وضعیت خوبی به سر نمیبردیم... هممون نگرانی هایی داشتیم.
نگاهم به سمت رایکا رفت.
رد خون رو صورتش مونده بود... من تنها نگرانیم رایکا بود.
هاوارد: اون قوی... مطمئنم از پس اینم بر میاد.
صدای هاوارد درست کنار گوشم بود.
برگشتم و بهش نگاه کردم... اینبار تو سرم نه... خودش شخصا کنارم نشسته بود و این حرف رو میزد.
با چشمای اشکیم بهش لبخندی زدم و گفتم: درسته.. دوتاشونم قوین.
لبخند تلخی زد و نگاهش رو به مایا دوخت.
پیتر دستبند مایا رو بست و عقب رفت..
رنگ قلاده طلایی تر از همیشه شده بود..
یا صدای ناله مایا هممون بهش خیره شدیم.
پیتر: خوبی؟؟
چیزی حس میکنی؟؟
مایا با قیاقه جمع شده تند تند سرش رو تکون داد و گفت: نمیدونم... یه حس.. عجیبی..
یهو شروع به فریاد زدن کرد و حرفش نصفه موند.
هاوارد خواست بره سمتش که دستش رو گرفتم و مانع رفتنش شدم.
جوری از درد فریاد میکشید که انگار داشتن تمام استخوناش رو میشکستن.
عرق کرده بود و چشماشو رو هم فشار میداد.
چشمم چرخید سمت رایکا... بدون هیچ واکنشی هنوز عین یه جنازه رو مبل افتاده بود.
صدای مایا حواسم رو از رایکا پرت کرد.
مابین زجه هاش گفت: نه.. نمیتونم... نمی..
و دوباره با تمام وجودش فریاد کشید...
دستمو گذاشتم جلو دهنم ... چه بلایی داره سرش میاد.
رو به پیتر گفتم: باید بازش کنی... داره درد میکشه!
پیتر با چهره ای که سعی داشت نگرانیش رو پنهون کنه گفت: اون یه انسانه... برای اینکه شبیه شما بشه.
طبیعیه انقدر درد بکشه.
romangram.com | @romangraam