#هاید
#هاید_پارت_103
فقط از حال رفته.
به تائو و هاوارد نگاهی انداخت و گفت: شما هم انگار... خوب به ن...
با برخوردم به زمین دیگه صداش رو نشنیدم و دیدم تار شد.
چشمام رو اروم باز کردم و به سقف خیره شدم.
دستم رو بالا بردم و گذاشتم رو سرم... به دست دیگم تکیه کردم و بلند شدم.
تو اتاق بودم.. روی تخت.
پتو نازک کالباسی رنگ رو کنار زدم و پاهام رو از تخت پایین انداختم.
در باز شد و رایکا درحالی که میخندید و جواب مایارو میداد وارد اتاق شد.. با دیدنم حرفش رو نصفه گذاشت و گفت: چه عجب!!
سرشو به بیرون کج کرد و داد زد: زیبای خفته بیدار شده.
خیز برداشتم سمتش و بغلش کردم... سریع ازش جدا شدم و با دست صورتش رو کج کردم و به گردنش نگاه کردم و گفتم: حالت چطوره؟؟
خوبی مگه نه؟؟
دستش رو گرفتم و به مچش خیره شدم: چیزیت که نشده؟
مچش رو از دستم بیرون کشید، شونه هام رو گرفت و گفت: اروم باش.. خوبمم.
یه چرخ زد و ادامه داد: ببین ... سالم سالمم..
تو خودت چطوری؟
با اینکه بیشترین درد رو کشیدم ولی باز از تو زودتر به هوش اومدم.
رو تخت نشستم و گفتم: چند وقته که بیهوشم؟
هاوارد: تقریبا یه روز...
رایکا دست به سینه به کمد دیواری سفید رنگ تکیه داد و گفت: و چهار ساعت.
متعجب پرسیدم: یه روز...!؟؟
هاوارد کنارم رو تخت نشست و گفت: امتحان کن ببین میتونی از نیروت استفاده کنی؟؟
_ چی؟
معلومه که میتونم!
دستم رو بالا بروم و شعله های نارنجی رنگم رو بهش نشون دادم.. و گفتم: چطور؟
به تائو که به چهار چوب در تکیه داد بود نگاهی انداختم و ادامه دادم: مگه شما نمیتونید؟
تائو: ما میتونیم، رایکا... رایکا نمیتونه.
به رایکا نگاه کردم و گفتم: یعنی چی... چطور نمیتونی؟
رایکا: اووف سر به سرش نزارید... معلومه که میتونم.
نگاه..
دوتا دستاش رو بالا اورد و یه بلور بزرگ برف بین دوتا دستش ایجاد کرده و با لبخند گفت: دیدی...
romangram.com | @romangraam