#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_192


هنوز ايستاده ام..

- اداره او شركت واقعا كار سختيه ..معلومه حسابي براي سرپا نگه داشتنش زحمت كشيدي

لحظه اي نگاهش را از صفحه مي گيرد و به من نگاه مي كند و مي گويد:

- تو خوبي؟

من من كنان مي گويم:

- اره....چرا امشب انقدر اين جمله رو تكرار مي كني ..؟

سري تكان مي دهد و دستي به چانه اش مي كشد و سپس دكمه اي از صفحه كليد را فشار مي دهد و مي گويد:

- هيچي ...اخه اولين باره كه انقدر حرف مي زني

رنگ به رنگ مي شوم و دستي به صورتم مي كشم و به سمت تخت مي روم و مي گويم:

- ببخش نمي خواستم سرتو در بيارم..همينطوري يكم زيادي حرف زدم ..من مي رم بخوابم..شبت بخير

و ارام زير پتو مي خزم و نمي گذارم حرف ديگري بزند ....اما نگاه خيره اش را به خوبي حس مي كنم ...و با خود فكر مي كنم كه:

شرايط جور شده است.. او مي رود و من او را ترك مي كنم..كاري كه همه در انتظارش هستند ....با اين وجود انقدر بي قرارم كه حس مي كنم كه قلبم هر لحظه مي خواهد بيرون بزند

چشمانم را روي هم مي گذارم ..اما خوابم نمي برد و تا زماني كه او هم طبق معمول روي مبلش بخوابد..به خود و اينده ي پيش رويم فكر مي كنم

فصل بيست و دوم:





در حال چك كردن كيف دستيش مي گويد:

- كاري داشتي باهام تماس بگير ...من تا فردا شب بر مي گردم ...

با استرس انگشتانم را فشار مي دهم ..دنبال چيزي مي گردد:

- تو كارتت پول ريختم اگه كم اوردي ..بهم بگو ...

از حرفهايش به خنده مي افتم و با غمي كه خود مي دانم از چيست مي گويم:

- يه روز بيشتر نمي ريا

كنار گاو صندوق كوچكش زانو مي زندو بدون ترديد از ديدن رمز توسط من ..با خيالي اسوده رمز را وارد مي كند و مي گويد:

- شايد طول بكشه ...

براي اينكه خيالش را راحت كنم و كمتر به من فكر كند مي گويم:

- مي خوام براي كار يه سر برم شركت سابق سهراب ..

romangram.com | @romangraam