#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_179


اب دهانم را قورت مي دهم و با ترس مي گويم:

- مرده؟

دستش سرد مي شود و خيره نگاهم مي كند...باز به سمت شيشه مي چرخم

كودكم را نمي بينم ..

هواي اطرافم سرد سرد است....سينه ام مي سوزد و معده ام درد مي گيرد و باز با ترديد و صداي ارامي مي پرسم:

- مرده ؟

جوابي نمي دهد كه با ضجه مي پرسم:

- جوابمو بده..مرده؟





دستي به موهايش مي كشد و عاجزانه نگاهم مي كند

اين درد بدي است ... تنهايي و تنها تر مي شوي...و تمام ان چيزهايي كه مي تواني براي خود داشته باشي ... يك شبه از دست مي دهي...و بيشتر از همه ترحمشان است كه داغانت مي كند..





زانوهايم سست مي شوند...حال خودم را ندارم..سقف بالاي سرم مدام مي چرخد ...دستم را به ديوار تكيه مي دهم...

كاش از اول به دنيا نمي امد..كاش دلم را به بودن و بويدنش خوش نمي كردم ...كودكي كه شد تمام بدبختيهايم ..بدبختيهايي كه براي رسيدن به او ...پذيراي پارسا شدم و اويي كه مي خواهد برود ...

دست بر ديوار به سمت پايين سر مي خورم ..چشمانم باز هستند...اما جاني در من نمانده ..حتي بايد به زود نفس بكشم تا نفسي بالا بيايد..هوايي براي بلعيدن ندارم...





به راحتي شدم هيچ ..هيچي كه هيچ ارزشي ندارد...پارسا به سمتم مي ايد و رو به رويم زانو مي زند ...مرد است و گريه نمي كند ...حرفي براي دلداريم ندارد...شايد سكوتش بهترين راه باشد...كه هست ..





اين يكي را هم بدون لمس كردنش از دست مي دهم..سهرابهايم مي روند و دلم خون مي شود

در صورتش خيره مي شوم و اشكم بدون هق هقي سرا زير مي شود..كمي خود را به سمتم مي كشد و شانه هايم را مي گيرد و مرا به سمت خود مي كشاند..چانه ام به شانه اش نرسيده هق هقم بلند مي شود و مرا كامل در اغوش مي مي گيرد...





romangram.com | @romangraam