#قهوه_تلخ_پارت_137
لبخندی زد،بلند شد از سرجاش:چی کی؟
_می گم اون فرشته کیه؟شما که گفتین مادرتون رو ندیدین.
_الانم می گم مادرم رو ندیدم ،اما در عوضش یه فرشته دیدم ،شما هم اگه یه نگاه کنید متوجه ی اون فرشته می شید.
بلند شدم چشمکی زدم:من خودم یه فرشته ام نیازی نیست که بقیه فرشته ها رو ببینم،من فرشته ی بابام هستم.
چشم هایش را کمی درشت کرد:فقط باباتون؟
_چی؟
_هیچی بابا هیچی فرشته.
با صدای بلند خندیدم،وقتی دید دارم می خندم شروع کرد به خندیدن،بدون اینکه حرفی بزنیم به هم دیگر نگاه می کردیم ،می خندیدیم.بعد از چند دقیقه گفت:خوبه امروز بی خیال رفتن شدین.
_بی خیال رفتن به کجا؟
خندید:رفتن به خونه .
دستش را نزدیک کرد گفت:یه نگاه به ساعت بندازید.
نگاهی به ساعتی که به دستش بسته بود کردم:وای دیرم شده.
_نگران نباشید من می رسونمتون،البته اگه نگید نه خودم میرم.
لبخندی زدم:ممنون.
به طرف ماشین رفتیم ،در ماشین را باز کرد نشستم ،ماشین را روشن کرد.به خیابان نظاره گر شدم ،نگاهش را به من دوخت،با لحن مهربانش گفت:از وقتی با شما آشنا شدم احساس خوبی دارم ای کاش...
romangram.com | @romangram_com