#قهوه_تلخ_پارت_132
سرم را تکان دادم با خوشحالی گفتم:بله .
همزمان با هم قدم هامون رو برداشتیم ،هر دو ساکت بودیم به اطراف نگاه می کردیم.امروز پارک کمی شلوغ بود ،صدای جیغ و داد بچه ها توی گوشم می پیچید.فرهاد ایستاد به بازی بچه ها خیره شد،بچه ها در حال توپ بازی بودن .نگاهی به من کرد:دوست دارین بازی کنیم با بچه ها؟
لبخندی زدم:شما هم پس مثل من کودکی درون تون زنده است؟
_بله،پس بیاین وسط.
کیفم را روی صندلی های کنار درخت های بلوط گذاشتم ،فرهاد توپ را به طرفم پرتاب کرد:بندازش اینور.
توپ را با پایم به طرفش پرتاب کردم،فرهاد با صدای بلند جیغ زد .دو گروه تقسیم شدیم من یک طرف فرهاد آن طرف ،با صدای جیغ و داد بچه ها هر دو خوشحال بودیم.بعد از کمی بازی فرهاد روی صندلی نشست به طرفش رفتم:حالتون خوبه؟
صورتش خیس عرق بود ،نفس نفس میزد،با صدای گرفته گفت:بله بهتر از این نمی شه،فقط یه کم خسته شدم.
کیفم را برداشتم کنارش نشستم:برید صورت تون رو آب بزنید.
از جایش بلند شد به طرف شیر آب که رو به رویمان بود رفت،دست وصورتش را آب زد.به طرفم آمد روی صندلی نشست .دستمال را به طرفش دراز کردم،نگاهی کرد.لبخندی زدم:این دستمال رو شما دیشب بهم دادین که صورتم رو خشک کنم ولی بعدش ندادم دستتون چون خیلی زیبا بود دلم نیومد که صورتم رو پاک کنم.
غمی توی صورتش نشست سرش را پایین کرد:این دستمال رو وقتی بابام منو دم پرورشگاه گذاشت توی لباس هام گذاشته بود،وقتی از پرورشگاه برای همیشه بیرون شدم پرستاری که محصول نگهداریم بود این دستمال رو بهم داد گفت(این دستمال با مقداری پول توی سبدی که من بودم گذاشته بود)بعدا ها از بابام پرسیدم که این دستمال را چرا توی سبد گذاشتی،گفت(یادگار مامانته)،این تنها یادگاری که من از مامانم دارم.
دستمال را به طرفش دراز کردم:بفرمایین دستمالتون.
سرش را بلند کرد:نه این دستمال با شما باشه بهتره.
_این یادگار مامانتونه دست شما باشه جاش امن تره.
لبخندی زد:نه من دادمش به شما می خوام شما نگهش دارین.
دستمال را محکم توی دستم فشردم:باشه من نگهش می دارم.
romangram.com | @romangram_com