#فرشته_نجات_پارت_85
ساؼر با دیدنمان گفت : کجا رفتین ؟
آیلار: رفتیم لباس بخریم .
ساؼر : لباس چی؟
آیلار تو گوشش چیزی گفت و با هم زدند زیر خنده .
من : چی گفتی بش ؟
ساؼر : هیچی بابا بیا برو به اون شوورت بگو بیاد یه چیزی به ما بده که گشنگی مردیم .
من :مگه شوهرای خودتون گدان ؟
با دست به کلم کوبید : بی تربیت !
من : خودتی و مهرام جونت .
دوباره زدم که بلند گفتم : چته وحشی !
چند نفری که نزدیکمان بودند به طرفمان برگشتند .
آیلار : حالا آبرومونو ببرین ... بیاین بریم .
باهم به رستورانی همان حوالی برای خوردن ناهار رفتیم ...
روز ها از پس هم می گذشت ... بالاخره روز عروسی فرا رسید ...
صبح زود به همراه ارشیا و آیلار و ساؼر و ستاره و نسیم به آرایشگاه رفتم . توی آرایشگاه مدام ساؼر
و نسیم سر به سرم می ذاشتن ... چون تا حالا اصلاح نکرده بود سر اصلاح صورتم کلی اشک ریختم
... روز قبل هم که واسه اپیلاسیون اومده بودم همین بساط بود ... آرایشگره رو حسابی کفری کردم ...
خودمم دیگه توبه کردم که اصلاح کنم ... باز خوبه بدنم زیاد مو نداشت وگرنه ...
وقتی آرایش و شنیون موهایم تمام شد لباسم را پوشیدم و از اتاق مخصوص بیرون آمدم .
مامان و صدؾ جون که بعد از ما اومده بودن کل کشیدن ...
مامان بؽلم کرد : قربونت بشم عزیزم چه خوشکل شدی .
صدؾ جونم بعد از مامان بؽلم کرد که شاگرد آرایشگر اومد و خبر از آمدن داماد داد ... با دیدنش مات و
مبهوت موندم ... چه قدر تو این کت و شلوار مشکی خوشکل شده بود ... جلو آمد و به گفته ی فیلم بردار
دستم را گرفت و پیشانی ام را بوسید ... ؼرق لذت شدم ...
لبخندی زدم و به همراه او سوار ماشینش که گل زده شده و آرایش شده بود شدم . ابتدا به آتلیه رفتیم و
عکس ها و فیلم هایی در حالت مختلؾ گرفتیم ...
یکی از عکس هامون که خیلی خوشکل شده بود گفتیم چاپ کنن تا هم بزرگش کنیم هم به عنوان کارت
پستال به مهمونای درجه یک بدیم ...
در این عکس ارشیا یه دستشو پشت کمر گذاشته بود و دست دیگرش را در جیبش فرو کرده بود من هم
یه دستم دور گردنش بود و با دست دیگرم گوشه ی کتش را در دست گرفتم که مثلا دارم می افتم ... هر
دومون هم با لبخند به دوربین خیره شده بودیم ...
به تالار عروسی که رسیدیم بابا با چشمای پراشکش بؽلم کرد : چقدر خوشکل شدی عزیز دلم .
بعد بابا فرهاد و ایلیا بؽلم کردند و لپم را بوسیدند . باربد و بردیا و پارسا هم جلو آمدند و تبریک گفتند .
بردیا : دیگه شوهرت دادیم رفت ... و بعد به شوخی به ارشیا گفت : ارشیا جان از همین حالا بهت
تسلیت می گم .
اخم کردم : ا .. داری زیرابمو می زنی ؟
بردیا : اخم نکن عروسک خانوم .
لبخند زدم و همراه ارشیا از میان هلهله ی مهمانان عبور کرده و به جایگاه عروس و داماد رفتیم .
مدتی بعد همه به وسط سالن ریختند ...
بعد از مدتی دی جی آهنگ آرام بخشی را گذاشت و همه را به نشستن در جایشان فرا خواند تا عروس و
داماد که همون من و ارشیا بودیم برای رقص تانگو وسط بریم ...
ارشیا دستشو دور کمرم حلقه کرد و با دست دیگرش دستم را میان دستش گرفت ... من هم دستم را روی
شانه اش گذاشتم ...
چه حس خوبیه ... این که تو هستی و
romangram.com | @romangram_com