#فرشته_نجات_پارت_229


نمی تونه تو رو داشته باشه ...

فصل سی

ساعت از نه شب گذشته بود که شرکت را به قصد خانه ترک کرد از بابا کریم ) بخشنده ( نگهبان

ساختمان خداحافظی کرد و به سمت ماشینش به راه افتاد گه نیمه های راه کسی صدایش زد : ایلسا !

خشکش زد ... به گوش هایش اطمینان نداشت دوباره همان شخص صدایش زد و او به عقب برگشت و

ارشیا را مقابل خود دید

با تعجب به او خیره شد ... ارشیا هم در سکوت به او زل زده بود ... کمی بعد به خود آمد و به سرعت

از او فاصله گرفت ارشیا به دنبالش دوید و گفت : ایلسا خواهش می کنم صبر کن کارت دارم

ایلسا بی توجه به او می رفت که ارشیا یک جهش بزرگ زد و دست او را گرفت و به سمت خود

چرخاند : مگه بهت نمی گم صبر کن !

ایلسا : دوس ندارم اصلا واسه چی باید صبر کنم ؟ هان ؟

ارشیا : باهات حرؾ دارم

ایلسا : چه حرفی ؟ هان ؟ نکنه می خوای خبر عروسی خودتو شرمین جونتو بهم بدی ؟ آره ... خیلی

خوب مبارکه حالا برو و تنهام بزار

ارشیا : اما حرؾ من این نبود

ایلسا : هر چی هست برام مهم نیست

دوباره خواست حرکت کند که ارشیا محکم تر او را گرفت : چند لحظه به حرفام گوش می دی یانه ؟!

ایلسا : نه حالا ولم کن

ارشیا : اما تو باید گوش بدی

ایلسا : چرا حرفای تو چه ربطی به من داره ؟

ارشیا : ربط داره خوبشم داره

ایلسا : اصلا هم به من ربط نداره اصلا چرا باید داشته باشه ؟





ارشیا : چون من دوست دارم

ایلسا برای یک ثانیه خشکش زد و به صورت ارشیا زل زد اما کمی بعد با صدایی بلند زد زیر خنده ...

شانس آوردند که کوچه خلوت بود

ایلسا در حالیکه به شدت خنده اش را کنترل می کرد بریده بریده گفت : خدای من ... ببین این چی میگه

... ارشیا ... ارشیا مهراد ... عاشق من ؟! و بلند تر خندید

ارشیا : بسه ... کجای حرفم خنده دار بود ؟

ایلسا : همش ... سرتاپاش خنده و شوخی بود

ارشیا : اما من شوخی نکردم من واقعا دوست دارم ایلسا تازه وقت اینو رفتی اینو فهمیدم

ایلسا : حرفاتو باور نمی کنم آقای مهراد !

دوباره به راه افتاد ارشیا هم به دنبالش : باور کن ایلسا من خیلی دوست دارم ... حتی به خاطرت شرمین

رو هم رد کردم که بره

ایلسا ایستاد : آهان پس شرمین خانم رفته و شما حتما واسه کم کردن عذاب وجدانت اومدی این جا !

ارشیا : نه به خدا ... این طور نیست من فقط تو رو دوس دارم می خوام که با تو باشم

ایلسا : برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه و سوار ماشینش شد و به سرعت گاز داد و رفت ...

ارشیا لگد محکمی به سنگ جلوی پایش زد و گفت : ارشیا نیستم اگه تو رو دوباره به دست نیارم ...

* * * * *

با چشمانی اشکبار وارد خانه شد و بدون توجه به کسی به اتاقش رفت کیؾ و وسایل کارش را به گوشه

ای پرت کرد و خود را روی تخت انداخت و با صدای بلند گریه کرد ... خدای بزرگ من ارشیا چی داره

میگه یعنی واقعا عاشق من شده یا داره دروغ می گه ؟ باور نمی کنم ... نه ، حتما به اجبار کسی اومده

... خدای من ، من دیگه طاقت یه شکست دیگه رو ندارم ... واسه چی دوباره اومده سراغ من ؟ من تازه

داشتم زندگیه خودمو از سر می گرفتم ... تازه داشتم اونو به خاطره هام می سپردم

در همین حین در زده شد و متعاقب آن صدای یاسمن بلند شد : ایلسا جان عزیزم مشکلی پیش اومده ؟

ایلسا : نه مامان جان یه کم خسته ام می خوام بخوابم




romangram.com | @romangram_com