#فرشته_نجات_پارت_208

چندین بار از این اداره به آن اداره رفته بود ...

به صفحه ی تلویزین نگاه می کرد که دستی روی شانه اش قرار گرفت و سپس کسی در کنارش جای

گرفت ... برگشت و متعجب ماند ...

ایلسا لبخندی زد و گفت : چرا چشمات چپلو شده ؟

ارشیا : تو ؟ ... این جا ؟

ایلسا : چیه تو خونه ی خودمم نمی تونم بیام ؟

ارشیا : تو که رفته بودی ؟

ایلسا : نه ...

ارشیا : نه ؟

ایلسا : اره ... من جایی نمی تونم برم بدون تو که !

ارشیا : اما ...

ایلسا نزدیکش شد : دیگه اما نداره ... ارشیا بیشتر از هر وقت دیگه ای بهت نیاز دارم ... خیلی دلتنگتم ،

خیلی نامردی که یادی از من نمی کنی





ارشیا پر نیاز او را به خود نزدیک کرد : منم دلتنگم

ایلسا در آؼوشش جای گرفت : پس چرا نمیای ؟ ... نیای دیر میشه ها ؟!

ارشیا سخت او را در آؼوشش فشرد که زنگ در بلند شد : اَه مزاحم این چی میگه ...

یک دفعه همه چیز محو شد ... ارشیا چشم گشود و خود را روی تخت دید ... کلافه دست برد و ساعت

را خاموش کرد : می مردی دودقیقه دیرتو زنگ می زدی ؟

ؼلطی زد و پتو را در آؼوشش گرفت ... این روزا کلافه بود و سر در گم ... به هر جا که نگاه می کرد

ایلسا در نظرش جان می گرفت ... حس خاصی داشت ... گاهی هم به شدت احساش دلتنگی می کرد ...

شرمین دیگر جاذبه ای برایش نداشت ... حال و حوصله ی او را هم نداشت ... چشم بست و گفت : تو

چی کردی با زندگی من ایلسا ! چرا یادت یه لحظه هم ولم نمی کنه ... حالا که رفتی فکر و یادت رهام

نمی کنه ؟! لعنت به تو که اومدی و زندگیمو به هم زدی !

ساعت ده بود که زنگ خانه اش زده شد ... به آیفون نگاه کرد و تصویر شرمین را در آن دید کلافه گفت

: تو رو دیگه کجای دلم جا بدم

در را گشود و شرمین وارد شد : سلام ارشیا جونمی ... کوشی ؟

ارشیا از توی آشپز خانه جواب داد : این جام .

شرمین به آشپز خانه رفت و از گردن او آویزان شد و گونه اش را محکم بوسید : سلام عزیز دلم

ارشیا بی هیچ احساسی او را از خود دور کرد : سلام خانم لوس صد بار گفتم با این هیکلت از گردن من

آویزون نشو آرتروز می گیرم

شرمین دست به کمر زد : چی ؟ به من می گی چاق ؟ چاق عمته !

ارشیا یک لحظه به یاد ایلسا افتاد ، او هم همینطور بود فقط موقع عصبانیت دست بزن هم پیدا می کرد

... لبخندی گوشه ی لبش جا خوش کرد ... دلش برای دیوانه بازی های او تنگ بود ...

شرمین دستش را مقابل صورت او تکان داد : کجا رفتی ؟

ارشیا به خود آمد هیچ جا همین جام ... بیا بشین صبحونه بخوریم .

شرمین : من خوردم تو بخور بریم بگردیم امروز تعطیل رسمیه .





ارشیا سرش را تکان داد و مشؽول شد شرمین هم از آشپز خانه بیرون رفت ... بعد از خوردن صبحانه

ارشیا بیرون رفت و همان طور که به طرؾ دستشویی می رفت گفت : من میرم یه دوش بگیرم تا میام

اون پیراهن زرده رو برام اتو کن و کفشامو هم واکس بزن ، مثل اون دفعه نسوزونی لباسمو ایلسا ! ...

یه لحظه سر جاش ایستاد ... هر دوشون خشک شده بودند ... ارشیا به طرفش برگشت و تو دلش گفت :

خدایا ... همینم کم بود .

شرمین : چی گفتی ؟

ارشیا : ببخشید حواسم نبود

شرمین با عصبانیت گفت : بار اولت نبود که ؟!

ارشیا : خوب حالا مگه چی شده عادت کرده بودم که به ایلسا کارام رو بگم الانم گاهی اشتباه می کنم

romangram.com | @romangram_com