#فرشته_نجات_پارت_202
ایلسا با مهربانی نگاهش را به پسرک دوخت ... پسر بچه ای شیرین با صورتی خوشکل و ملوس بود ،
او عاشق پسر بچه ها بود : عزیزم تو چند سالته ؟
پسر : پنج سال !
ایلسا :اسمت چیه خوشکلم ؟
پسر : امیر حسین .
قلب ایلسا لرزید ... اشک توی چشم هایش جمع شد : پدر و مادرت چطور دلشون میاد اینطوری تو رو
بفرستن سر کار ؟!
امیر حسین : من پدر و مادر ندارم مامانی و بابایی رفتن پیش خدا
ایلسا گریه اش گرفت ، دست پسرک را گرفت : پس کی ازت مراقبت می کنه ؟
امیر حسین : هیشکی ... من و النا ) روشنایی ( با هم تو اون خونه خرابه ته پارک زندگی می کنیم خاله
چرا گریه می کنی ؟
ایلسا : النا کیه ؟
امیر حسین : خواهرمه
ایلسا : خواهرت از خودت بزرگ تره ؟
امیر حسین : نه اون کوچیکه یه سالشه
ایلسا تعجب کرد : تو ازش مراقبت می کنی ؟
امیر حسین : اوهوم
ایلسا : کسی رو ندارین برین پیشش ؟
امیر حسین ناراحت سرش را تکان داد : نه ... ما پیش عمو احمد ) ستوده تر ( زندگی می کردیم اما زن
عمو ما رو دوس نداشت و همش ما رو اذیت می کرد بعدم چند وقت پیش از خونه بیرونمون کرد
ایلسا حس کرد قلبش تکه تکه شد ... از جا برخاست و رو به او گفت : خواهرت الان کجاست ؟
امیر حسین به جایی دور اشاره کرد : اون جا
ایلسا : منو میبری پیشش ؟
امیر حسین : چرا ؟
ایلسا : می خوام ببینمش
امیر حسین سرش را تکان داد : باشه
ایلسا : پس بریم
هر دوبه سمت انتهای پارک رفتند ... کمی که نزدیک شدند صدای گریه ی کودکی را شنیدند ایلسا به او
گفت : خواهرته داره گریه می کنه ؟
امیر حسین : آره و به سمت خرابه ای آن سمت رفت و چند دقیقه بعد با کودکی پیچیده در پارچه ای کهنه
برگشت
ایلسا دست دراز کرد و کودک را در آؼوش گرفت ... کودک بی قراری می کرد ایلسا او را محکم به
خود فشرد و کمی تابش داد : آروم باش عزیزم ... گرسنته ؟ و به امیر حسین گفت : شیرش کجاست ؟
امیر حسین : شیر نداره تموم شد
ایلسا : کی تموم شد ؟
امیر حسین : دیشب
ایلسا حیران ماند : این بچه از دیشب گرسنه است ؟
امیر حسین سرش را تکان داد
ایلسا کودک را در آؼوشش جا به جا کرد و دست امیر حسین را در دست گرفت : بیاین ببینم این بچه
داره تلؾ میشه
وقتی در ماشین جای گرفتند النا را در آؼوش امیر حسین گذاشت و با گوشی اش به فرهاد زنگ زد و
خبر داد که به خانه بر می گردد
امیر حسین : خاله ما رو کجا می بری ؟
ایلسا : یه جای خوب عزیزم ... اول بریم یه کم پوشک و شیرخشک واسه خواهرت بخرم
امیر حسین : خاله این ماشین خودته ؟
romangram.com | @romangram_com