#فرشته_نجات_پارت_180

پسر : دروغ میگه جناب سروان

پارسا پ.زخندی زد و گفت : تو اول اون نیم گرم موادی رو که توی زیپ کفش پای سمت چپت قایم

کردی بیرون بیار تا بهت بگم دروغ گو کیه ؟!

پسر به من من افتاد : چی ؟ می فهمی چی داری می گی ؟

پارسا : خیلی خوب ... سریع خالی کن موادو ... فکر کردی تونستی از دست مامور جست و جو در

بری ؟!

سروان مقابلش ایستاد و گفت : زیپ کفشتو باز کن ببینم

پسر کاری نکرد سروان خم شد و خودش زیپ را باز کرد و پلاستیک کوچک سفیدی بیرون آورد و

مقابل او گرفت : این چیه ؟

پسر با لرز گفت : نمکه !

سروان : از کی تا حالا نمکاتونو توی کفش قایم می کنی ؟

پسر با پر رویی گفت : گذاشتم گم نشه

سروان به کمرش کوبید : بس کن ... راس وایسادی تو چشمای من داری دروغ میگی ؟!

به سمت پارسا برگشت . گفت : شما از کجا متوجه شدین ؟

پارسا به جای جواب گفت : رئیس این کلانتری هنوز سرهنگ رفیعی هستن ؟

سروان : سرهنگ رفیعی ؟ آره ... از کجا اونو می شناسی ؟ با اون چیکار داری ؟

پارسا : بهشون بگید پارسا پاسدار رو گرفتیم خودشون می فهمن

سروان با تعجب سربازی را صدا زد و از او خواست تا این پیؽام را به سرهنگ برساند ... جند دقیقه

بعد سرهنگ سراسیمه وارد شد با دیدن پارسا با آن سرو وضع به شدت متعجب شد : پارسا ؟ چی شده ؟

این چه وضعیه ؟

پارسا بادیدن او از جا برخاست و سلام نظامی داد : سلام سرهنگ

رفیعی : این جا چی می کنی ؟ سرت چی شده ؟ حالت خوبه ؟

پارسا سرش را متواضعانه پایین آورد : ممنون سرهنگ ... یه درگیری تو پارک پیش اومد

رفیعی خندید : درگیری ؟ این که عادیه واسه تو ... تو بیست و چهار ساعت درگیری ؟ حالا واسه چی به

خاطر گرفتن معتادا یا الکلیا ؟





پارسا هم خندید : به من نمیاد ؼیرتی باشم رو ناموسم ؟

رفیعی با تعجب گفت : زن گرفتی ؟ بی خبر ؟ ... دعوت نکردی که شام ندی خسیس !

پارسا : هنوز نه ... نامزدیم فعلا ... ایشالله واسه عروسی در خدمتیم

رفیعی به تلناز نگاه کرد و تلناز به او سلام کرد

رفیعی : سلام دخترم ... از چشمات پیداست حسابی ترسیدی ... اما باید عادت کنی ای شوهرت عادتشه با

همه دعوا کنه حسابی دردسر سازه

تلناز آروم خندید : داشتم سکته می کردم امروز باید واسش یه شرط بذارم که اگه منو میخواد باید شؽلشو

تؽییر بده ...

رفیعی : می خوای ما یکی از بهترین همکارامونو از دست بدیم دختر جون ؟ ... می دونی همین شوهر

خل و چل تو تا حالا چند تا معتاد و مواد فروش رو با یه نگاه دست گیر کرده

تلناز : به خاطر همینه امروز سریع گفت تو کفش این پسره مواد جاسازی شده ؟

رفیعی : کی ؟

پارسا به پسر اشاره کرد : اون ... همون که باهاش درگیر شدیم

رفیعی به سمت پسر رفت و او را از حا بلند کرد : ببینمت ... رو به پارسا گفت : پارسا جان داری نا

امیدم می کنیا ... عشق و عاشقی زده به کله ات از این جوجه کتک خوردی ؟

پارسا : یه لحظه ؼفلت کردم

سروان : جناب سرهنگ ایشون رو می شناسید ؟

رفیعی : کیو پارسا رو ؟ بله ایشون سرگرد پارسا پاسدار هستند

سروان : سرگرد ؟

رفیعی : بله ...

سروان سلان نظامی به او داد و سریع دست هایش را باز کرد : ببخشید جناب سرگرد نشناختم

پارسا : موردی نداره ... فقط به سربازاتون تذکر بدین از این به بعد درست مجرما رو بگردن .

romangram.com | @romangram_com