#فرشته_نجات_پارت_164
تارلا : راست میگه ؟
فرهاد : بچه جون عوض اینکه خانومم و بندازی به جون من بشین سر درس و مشقت
تارلا : جواب منو بده
فرهاد دست دور کمر او انداخت و او را بلند کرد و به سمت آشپزخانه برد و در همان گونه اش را بوسید
و گفت : بیا این جا تا جواب بدم
تیروانا بلند گفت : اون جا ما ؼذا می خوریم به گند نکیشینش
فرهاد کوسنی را از مبل بلند کرد و به سمتش پرت کرد : خفه !
تیروانا خندید ...
* * * * *
چند روزی از شب خواستگاری گذشته بود و ایلسا کماکان از مادرش قضیه را فهمیده بوده و کلی هم از
این بابت که آن حرؾ هایی که به پارسا زده بوده شاکی شد : آخه مادر من اون چه حرفایی بود که زدی
؟
یاسمن : وا خوب به من چه من اون چه رو که فکر می کردم گفتم ؟!
ایلسا : خوب اشتباه کردی مامان جان
یاسمن : خوبه همینم کم مونده تو به من بگی چه کاری درسته چه کاری اشتباه
ایلسا : مامان ! ... چرا ناراحت می شی ؟ و برای آن که از دل او درآورد با خنده گفت : من آرش نیستم
که یه ماچت کنم و ازت معذرت خواهی کنما ؟ ... البته معذرت خواهی رو می تونم اما ماچ رو شرمنده !
یاسمن خندید و به کمر او زد : منو دست می ندازی ؟
ایلسا : کی ؟ من ؟ ... نه بابا ... من واقعیت رو گفتم
یاسمن : اصلا هم درست نیست
ایلسا : بسه مادر من نمی خواد لاؾ بزنی ... یعنی تاحالا بابا ماچت نکرده ؟ پس می شه بگی چه جوری
دو تا توله چس انداختین ؟؟؟
یاسمن به سمتش رفت که ایلسا از جا پرید : اگه جرئت داری وایسا تا برات بگم بی تربین بی حیا ...
در همین حین آرش به همراه ارشیا وارد خانه شدند ... ایلسا به سمت ارشیا رفت تا پشت او پنهان شود
یاسمن : فکر کردی رفتی پشت ارشیا نمی زنمت ؟
آرش با خنده گفت : چی شده خانوم ؟
یاسمن : از این دختره بی حیا بپرس
ایلسا : ا مامان چه ربطی به حیا داره ... خو همه می دونن
یاسمن : که همه می دونن نه ؟ حالا من برات بگم تا حالت جا بیاد ...
ایلسا با خنده از پشت ارشیا فرار کرد و به مادرش گفت : مادر من مجبوری این قدر می خوری که نتونی
دنبال من بدوی ؟ کم بابایی بت می گه مراعات کن ؟! کو گوش شنوا !
یاسمن جیػ زد : به من میگی چاق ؟ ؟؟
ایلسا بلند خندید و ارشیا گفت : مادر جون بگیرمش براتون ؟
یاسمن : لطؾ بزرگی می کنی
ارشیا به سمت او دوید و ایلسا با خنده فرار کرد ... دور تا دور پذیرایی دنبالش دوید ... در آخر هم او را
گرفت و به کول زد و پیش یاسمن آورد ...
یاسمن با دست چند بار به کمرش کوبید و ولش کرد ...
ایلسا در حالیکه کمرش را می مالید گفت : باشه ارشیا خان ... خونه خو می ریم ؟!
آرش خندید : ارشیا جان دخترم داره بد جور برات خط و نشون می کشه ..
ارشیا خندید و همه به آشپزخانه برای صرؾ ناهار رفتند ...
* * * * *
سه ماه گذشت و مرداد ماه از راه رسید ... ایلسا در این مدت با ارشیا آشتی کرده بود و شیطنت هایش را
از سر گرفته بود ... گاهی آن چنان ارشیا را اذیت می کرد و فرار می کرد که ارشیا با دست به سر خود
می کوبید و داد و فریاد می زد ... ایلسا هم ؼش ؼش به او می خندید ...
آن روز سوم مرداد بود و بارانه پرواز داشت ... بالاخره داشت می رفت ... همه ی دوستان و آشنایانش
romangram.com | @romangram_com