#فرشته_نجات_پارت_145


ایلسا : خوب دلقکی برادر من ... دلقک !

بردیا ادایش را در آورد و ایلسا دوباره به او خندید ...

توی ماشین بودند و به سمت خانه برمی گشتند که موبایلش زنگ خورد ژالان بود

دکمه ی اتصال رازد : سلام خانوم خانوما ... بی خبریم ازت ؟

ژالان خندید : تو شوهر کردی دیگه از ما سراؼی نمی گیری ؟

ایلسا : تو دوستی نباید یه زنگ بزنی ببینی دوستت مرده اس زنده اس ؟! ما که درگیر زندگیمون هستیم

ژالان : بله دیگه ... مگه با وجود ارشیا می تونی به کس دیگه فکر کنی ؟!

ایلسا : خوب حالا نمی خواد چرت و پرت بگی ... راستی عیدت مبارک !

ژالان : می ذاشتی فردا می گفتی

ایلسا : مگه تو می ذاری ؟

ژالان خندید : عید تو هم مبارک عزیزم ... ایشالله سال پر برکتی باشه برات ... یه نی نی هم بیاری و

منو خاله کنی !

ایلسا خندید : خدا از دلت بشنوه ! خب چه خبر ؟

ژالان : این پنج شنبه نامزدیمه !

ایلسا جیػ زد : درووووووووغ میگی مثه سگ !

ژالان : هوووو ... با تربیت باش !

ایلسا : ببینم نکنه اون پسر عمه ات اومده خواستگاری ؟





ژالان : نه بابا اون عوضی که لیاقت نداره اسمشو بیارم ... یادم نرفته اون روز که بهش گفتم دوسش

دارم چه طور باهام رفتار کرد ...

ایلسا : پسبا کی ؟ کی ؟ چه بی خبر ؟ پسره کیه ؟ چکارست ؟

ژالان : یکی یکی بپرس تا برات بگم ... خواستگارم ژیاره می شناسیش که ؟!

ایلسا با تعجب گفت : ژیار ؟ ژیار کامجو؟

ژالان : آره

ایلسا : چه طوری تو که دوسش نداری ؟

ژالان : خوب الان اون بهترین خواستگارمه ... به نظر خودمم پسر خوبیه ...

ایلسا : تو دیوونه ای ... پنج ساله پسره مردمو علاؾ خودت کردی حالا داری بهش جواب مثبت میدی ؟

ژالان : ا ... خوب من چی کنم ؟

ایلسا : هیچی نمی خواد بکنی ... الان اون ژِیار مادر مرده کجاست ؟

ژالان : داره میاد دنبالم با هم بریم بیرون

ایلسا : او لَه لَ ... می ری عشق و حال و نامزد بازی ؟ شیطونی نکنیا ؟!

ژالان : بی تربیت ساکت شو ... ا ایلسا ژیار اومد من میرم

ایلسا : برو شوهر ذلیل !

ژالان : خب کاری نداری بای ؟

ایلسا : برو بای بای

به خانه که بازگشتند ایلسا و ارشیا به خواست ایلسا به باغ رفتند ... ایلسا شلنگ توی حیاط را برداشت و

به دو درخت کنار هم بست و روی آن تابی درست کرد ... از توی سالن کوسنی هم آورد و روی آن

گذاشت ...

ارشیا به تاب دو نفره ی آن سوی حیاط اشاره کرد و گفت : به نظرت اون جا تاب نیست که تو ای جا

شلنگ به درخت بستی ؟





ایلسا روی تاب نشست و گفت : اون تابا مال بچه سوسولاست اینا حال میده ... بیا هولم بده !

ارشیا خندید و پشت سرش قرار گرفت و شروع به هول دادن او کرد ...

ایلسا : این چه طرزشه ... داری گهواره بچه تاب می دی ؟ یه خورده تند تر !

ارشیا : باشه تند می دم اما بعدش التماس نکنی یواش تر

ایلسا : نه نمی ترسم ...


romangram.com | @romangram_com