#فرشته_نجات_پارت_140

پارسا جا به جا شد : البته

تلناز رو به رویش جای گرفت : شما پلیسی ؟

پارسا خندید ... لحنش کانند بچه های کوچک بود : آره ...

تلناز : سروان ؟





پارسا : نه ... سرگرد

تلناز : من خیلی دوست داشتم یه روزی پلیس بشم ... حیؾ نشد !

پارسا : پلیس بودن برای خانوما زیاد جالب نیست

تلناز : همین که پر از هیجانه خیلی خوبه ... من عاشق کارای هیجانیم

پارسا : مگه الان چی خوندین ؟

تلناز : دانشجوی دکترای آی تی هستم

پارسا : کار می کنین ؟

تلناز : بله توی یه شرکت فنی مهندسی منشی ام !

پارسا با تعجب گفت : با این مدرک منشی شدین ؟

تلناز : آره همین کارم گیرم اومده خیلی این روزا رشته های مهندسی واسه زنا کار نیست رشته های

تجربی هم ... مثلا همین تارلا داره خیر سرش دکتر میشه هنوز منشیه شرکته فرهاده

پارسا : ایشون که بحثش فرق داره ... بالاخره شرکت نامزدشه ...

تلناز سرش را تکان داد و به درختان نگاه کرد ... پارسا چرخید و به نیم رخ او خیره شد ... صورت

قشنگی داشت با چشم و ابروی مشکی ... یه چهره ی کاملا شرقی !

با صدای تلناز به خود آمد : جناب سرگرد مثل اینکه ناهار آماده است ... دارن صدامون می کنن

پارسا : می شه لطفا نگین جناب سرگرد ؟

تلناز : پس چی صداتون کنم آقا پارسا خوبه ؟

پارسا : بهتر از جناب سرگرده

تلناز سر خم کرد و جلوتر از او به راه افتاد ...

لحظه ی سال تحویل همه دور هم کنار سفره نشستند و چشم به تلویزیون داشتند تا سال تحویل شود ...

بوم ... آؼاز سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت هجری شمسی ... ایلسا با شوق از جا پرید و بدون

خجالت از حضور کسی از گردن ارشیا آویزان شد و گونه اش را بوسید : عیدت مبارک اشی مشی جونم

!

ارشیا که حسابی ؼافلگیر شده بود دستش پشت کمر او قرار داد تا تعادلش حفظ شود : عید تو هم مبارک !





ایلسا دستش را جلوی او گرفت : عیدی منو بده ؟

ارشیا : مگه تو نی نی هستی که عیدی می خوای ؟

ایلسا اخم کرد و از آؼوشش بیرون آمد : خسیس حال خوبه همیشه خودش بهم میگه کوچولو ها ! و با

حالت قهر رویش را برگرداند .

همه به حالت آن دو خندیدند

ارشیا با خنده از جیبش جعبه ی کوچکی بیرون آورد و به دست او داد : بیا خانوم کوچولو ... اینم عیدی

شما !

ایلسا با ذوق و شوق بسته را گرفت و آن را گشود ، بادیدن گردن بند ظریؾ طلا سفید که پلاکش به شکل

یک کعبه ی کوچک بود ...

رو به ارشیا گفت : خیلی خوشکله ارشیا مرسی و گونه اش را دوباره بوسید

ارشیا : قابل تو رو نداره !

سهیل با خنده گفت : تو چی خریدی واس شوهرت ایلسا خانوم ؟

ایلسا از جا برخاست و گفت : الان میام و به سرعت به اتاقش رفت ...

در فاصله ای که ایلسا به اتاقش رفته بود بقیه عیدی هایشان را به هم دادند ... ایلسا در حالیکه جعبه ی

بزرگی در دست داشت پایین آمد

بردیا با دیدن او گفت : به به ببین چی کرده ایلسا خانوم ...

ایلسا خندید و کنار ارشیا نشست و جعبه را به دستش داد

romangram.com | @romangram_com