#فرشته_نجات_پارت_128

بعد از دیدن مقبره ی فردوسی برای ناهار به رستورانی در همان حوالی رفتند و سفارش کباب بختیاری

مخصوص با مخلفات دادند ...

ایلسا از شدت گرسنگی علاوه بر ؼذا و سالاد و ماست خودش یکی از کباب های ارشیا و سالاد و ماست

او را خورد که صدای اعتراضش بلند شد : ا ... ایلسا ناخنک نزن گشنمه خودم !

ایلسا با شیطنت تکه ای دیگر از کبابش را به چنگال کشید .

تارخ رو به او گفت : بابا جون اگجه گرسنته بگم یکی دیگه برات بیارن ؟!

ایلسا ابرو بالا انداخت : نچ ... کبابای ارشیا خوشمزه تره و دوباره تکه ای دیگر به دهان برد

ارشیا : کبابای ارشیا خوشمزه نیست کرم ریختن شما براتون خوشمزه شده الان !





صدؾ : زشته ارشیا این حرفا چیه ؟

ایلسا قاشقش را از بشقاب ارشیا پر کرد و گفت : اینو ولش کن صدؾ جون !

ارشیا چپ چپ نگاهش کرد و او ریز خندید

دوباره دست به سمت ؼذای او برد که ارشیا به دستش کوبید .

ایلسا : آخ چرا می زنی ؟

ارشیا نگاهش کرد ... ایلسا چنگالش را توی بشقاب انداخت و گفت : به درک اصلا نخواستم

ارشیا : حالا شد و دوباره شروع به خوردن کرد

قبل از اینکه کسی فرصت کنه حرفی بزنه ایلسا تکه نانی را از سفره برداشت و شروع کرد به خوردن

نان به همراه ماست موسیر ارشیا ... گاهی هم جرعه ای از دوغ او می نوشید ...

ارشیا با تعجب و دهانی باز نگاهش می کرد و با خودش گفت : نخیر این از رو نمی ره

ایلسا که دید ارشیا نگاهش می کند تکه نانی را که در ماست فرو کرده بود تا بخورد در دهان نیکه باز او

فرو برد : بخور شوور جونم ... عین بچه یتیما نگام می کنی ؼذا از گلوم پایین نمی ره ... بخور گوگولی

... خوشمزه است !

ارشیا نفسش را پر صدا بیرون داد و ماستش را از جلوی ایلسا دور کرد و طرؾ دیگرش قرار داد ...

دست ایلسا در هوا ماند ... بقیه هم آهسته به حرکات آن ها می خندیدند ...

ایلسا نان را در دهان فرو برد و مانند بچه های یتیم و گرسنه به او خیره ماند ... ارشیا کلافه از نگاه

خیره او کلافه شده بود گفت : نمی ذاری بخورم ؟

ایلسا شیطون شد : نچ !

ارشیا : مرض داری ؟

ایلسا : نچ !

ارشیا : درد داری ؟

ایلسا : نچ !

ارشیا : کرم داری ؟

ایلسا : نچ !





ارشیا : خو چه مرگته ؟ چرا نمی ذاری کوفتمو بخورم ؟

ایلسا مانند بچه های کوچک پر ناز گفت : خو منم می خوام عمو !

ارشیا : مگه نخوردی ؟

ایلسا :چرا !

ارشیا : اِی بابا ... خوب چرا نمیذاری من بخورم ؟

ایلسا : منم می خوام بات بخورم

ارشیا : نمی دم

ایلسا قاشقش را برداشت : باید بدی

ارشیا با حالتی بامزه دست هایش را دور بشقاب حلقه کرد و گفت : نمیدم .

ایلسا با چنگال به بازوی او می کوبید و سعی داشت تکه ای از کبابش را کش رود ... و در آخر هم

پیروز شد و تکه ای از کباب او را برداشت و به دهان برد و با لبخندی گشاد به ارشیا نگاه کرد : آفرین

پسر خوب ... دیگه کاریت ندارم بقیه اش مال خودت !

ارشیا : چیزی هم مونده ... برنج سفید بخورم ؟

romangram.com | @romangram_com