#فرشته_نجات_پارت_118



ایلسا یخ کرد ... ارشیا و بقیه هم مات دهن شمین بودند ... ایلسا به شدت احساس خواری می کرد ... می

ترسید بقیه بفمند که ارشیا هیچ علاقه ای به او ندارد ... و او خود را به ارشیا تحمیل کرده ...

بردیا زود تر از همه گفت : شمین می فهمی چی داری میگی ؟ مگه میشه زن و شوهر همو نبوسیده

باشن ؟

شمین : چرا نشه ؟ ... مگه سهیل نبود که تا سه سال بعد از عروسیش نزدیک مهسا نشده بود ؟!

مهسا هم ناراحت شد ...

اشک در چشمان ایلسا جمع شده بود ... نمی خواست جلوی بقیه به خصوص شرمین و خواهرش گریه

کند ... اخم هایش را در هم کشید و از جا برخاست و بدون این که به کسی نگاه کند از سالن خارج شد

... به حیاط رفت و روی تختی نزدیک درخت های بید مجنون نشست وزد زیر گریه ... دستش را مقابل

دهانش گرفته بود و زار می زد ... به اندازه ی تموم این سه ماهی که در دوری ارشیا ضجر کشیده بود

ودم نزده بود ... به اندازه ی تک تک لحظه ها ثانیه هایی که در عطش عشق ارشیا سوخت و بی قرار

تر از قبل شد ...

از تصور این که لب های پروتز شده ی شرمین لب های زیبا و لذت برانگیز ارشیا را به بازی گیرد به

مرز جنون می رسید ...

ارشیا ... لب های او ... دست های او ... چشم هایش ... عطر تنش ... آؼوش گرمش ... تنها و تنها از

آن او بود ... و هیچ کسی حق نداشت حق شرعی و قانونی او را از او بگیرد ... حتی شرمین !

با حس دستی بر شانه اش روی برگرداند ... ارشیا بود که با نیم لبخندی به او خیره شده بود ...

به چشمان آسمانی او خیره شد و گریه اش شدت گرفت ...

ارشیا دست پیش برد و اشک هایش را پاک کرد : گریه نکن !

ایلسا نگاه از او برگرفت و به سمت دیگری نگاه کرد ... لب های کوچکش از شدت گریه می ارزید ...

ارشیا دست زیر چانه اش برد و صورت او را به سمت خود برگرداند ... و به چشم های قهوه ای و

جذاب او خیره شد ... ایلسا در نگاه شفاؾ و زلال او ؼرق شد ... ارشیا سرش را آرام آرام پیش برد ...

هم چنان در نگاه هم ؼرق بودند ... ارشیا نمی فهمید ... شایدم هم نمی خواست که بفهمد ... نفس هایش

به لب ها و بینی ایلسا می خورد و او را به شدت تحریک می کرد ... عطر تن ارشیا را با لذت به سینه

می کشاند ... عطر تنش را دوست داشت ... دوست داشتنی بود ... ارشیا دست دور کمر باریک او

انداخت و او را به خود نزدیک کرد ... دست دیگرش را کنار صورتش گذاشت ... لب هایش آرام آرام

جلو رفت ... نزدیکتر ... و به نرمی یک حس خاص و ناب ... لب های ایلسا را در بر گرفت ... هر دو

چشم بستند ...





ایلسا دستش را در موهای او فرو کرد و با دست دیگرش پهلوی او را فشرد ...

لب های خیس ارشیا به نرمی لب های او را با بازی گرفته بود ... هر دو اختیار از دست می دادند ...

شدت بوسه های ارشیا هر لحظه بیشتر می شد ... و فشار دست های ایلسا ...

لب های ارشیا از روی لب های او سر خورد و پایین آمد ... با دست دو دکمه ی اول مانتو اورا گشود و

لب هایش به سمت گردنش رفت ... او را تنگ در آؼوش گرفته بود و پوست سفید گردنش را می مکید

... ایلسا خود را در آسمان ها حس می کرد ...

چشمهایش را بسته بود و از تمام لحظه هایش نهایت استفاده را می برد ... از گرمای تن ارشیا سرمست

شده بود ...

چند دقیقه گذشت ؟ ... نمی فهمیدند ... لب های ارشیا از گردن او جدا شد و نگاهش به چشمان او افتاد ...

نگاهشان رنگ خجالت گرفته بود ... به آرامی از آؼوش هم جداشدند و از هم فاصله گرفتند ...

بعد از چند ثانیه ارشیا گفت : می رم کیفتو بیارم که بریم .

ایلسا چیزی نگفت ...

بعد از رفتن ارشیا دکمه هایش را بست و دست به سمت لب هایش برد ... بی شک زیبا ترین لحظه ی

زندگی اش را تجربه کرده بود ...

با آمدن ارشیا هر دو به سمت خانه شان به راه افتادند ... .

فصل 22

دو روز مانده به سال تحویل همگی راهی مشهد شدند ... ایلسا که شب قبل تا دیر وقت بیدار مانده بود به

محض سوار شدن صندلی ماشی را خواباند و روی آن دراز کشید و به خواب فرو رفت ...

romangram.com | @romangram_com