#فرشته_نجات_پارت_105


ایلسا : نه !

ارشیا : پس می شه بپرسم چرا زل زدی به من ؟

ایلسا : به تو که نگاه نمی کنم دارم شوور جونمو می نگرم .

ارشیا : حالا اگه اون نخواد تو بنگریش کیو باید ببینه ؟

ایلسا : خانم خوشکلش رو .

ارشیا پوزخندی زد : اون ؼلط می کنه تو رو نیگا کنه ... مگه آدم قحطه توی دیوونه ر زشت رو ببینه ؟

ایلسا : بی تربیت !

ارشیا : باشه من بی تربیت ... تو که با تربیتی برو گمشو اونور بزار من به کارم برسم .

ایلسا : وا ... من چی کار تو دارم ؟





ارشیا : ایلسا دارم بت می گم برو اونور .

ایلسا : نمیخواااام !

ارشیا : تو بی جا می کنی ... می گم پاشو برو تو اتاقت مزاحم من نشو ... پاشو دیگه !

ایلسا با اخم از جا برخواست و زیر لب گفت : خر آفتاب پرست !

ارشیا صدایش را شنید و از روی میز پرتقالی برداشت و به سمت او پرتاب کرد که به کمرش خورد و

به زمین افتاد .

ایلسا با تعجب و عصبانیت به سمتش برگشت : چته روانی ؟

ارشیا با خونسردی گفت : دوس دارم .

ایلسا سری تکان داد و جلو رفت و از روی میز فنجان قهوه را برداشت و با لبخند روی نقشه ی ارشیا

خالی کرد .

ارشیا مثل فشنگ از جا پرید : چیکار کردی دیوونه ؟

ایلسا مثل خودش جواب داد : دوس دارم .

ارشیا به طرفش دوید و ایلسا به طرؾ اتاقش رفت ... ارشیا از پشت موهای دم اسبیه او را گرفت و به

طرؾ خود کشید ... او را چرخاند و سیلی محکمی به گوشش نواخت !!! ) بشکنه دستات الهی (

ایلسا دستش را روی صورتش گذاشت و با بهت به ارشیا چشم دوخت ... بؽض کرد : خیلی بدی ارشیا

ارشیا بدون اینکه از کارش پشیمان باشد گفت : حقت بود تا دیگه بچه بازی در نیاری ... تو که دیده

بودی من از صبح روی این نقشه کار کرده بودم .

ایلسا : خوب کردم بازم می کنم !

ارشیا دوباره دستش را بالا برد که ایلسا با دو به اتاقش رفت و در را محکم به هم کوبید .

* * * * *

مقابل اینه نشست و دستش را روی صورتش قرار داد : کثافت چه قدر محکم زده که جاش مونده ! ...

شیطونه می گه برم بزنم لت و پارش کنما !





کبودی صورتش را با کرم و رژ گونه پوشاند سپس رژ ملایم صورتی رنگی به لب هایش زد .

شلوار لوله ای قهوه ای به همراه سارافون کرم و شال قهوه ای به تن کرد و پس از برداشتن کیفش پایین

رفت

ارشیا شیک و مرتب روی مبل نشسته و منتظر ایلسا بود .

ایلسا با دیدن او در آن بلوز خاکستری که با کت اسپرت مشکی اش هماهنگ کرده بود و شلوار لی

مشکی لبحند کمرنگی زد و آهسته گفت : من آمادم !

ارشیا با شنیدن صدایش سربلند کرد و نگاه گذرایی به او انداخت و سپس بدون هیچ حرفی از جا برخاست

و به طرؾ در رفت .

از پریشب که آن اتفاق بینشان افتاده بود با هم سر سنگین بودند و جز حرؾ ها ضروری حرؾ دیگری

با هم نمی زدند .

هر دو سوار لکسوس آخرین سیستم ارشیا شدند و به سمت خانه ی عمه ی ارشیا به راه افتادند هر دو

سکوت کرده بودند و سکوت بینشان را صدای خواننده ای می شکاند ...

وقتی رسیدی که شکسته بودم


romangram.com | @romangram_com