#فرشته_نجات_پارت_100

در فکر بود که تارلا وارد شد : بله ی آقای مهندس با من کاری داشتین ؟

فرهاد سرش را بالا آورد و به تارلا خیره شد . مانتو کرم ساده به همراه شلوار دم پا گشاد مشکی و شال

توسی به تن کرده بود که اندامش را کشیده تر نشان می داد .

فرهاد سرش را تکان داد : لازمه راجع به یه موضوعی باهاتون صحبت کنم کارتون که تموم شد صبر

کنین تا با هم بریم یه کافی شاپی جایی .

تارلا متعجب گفت : ببخشید می تونم بپرسم راجع به چه موضوعی می خواید باهام صحبت کنید ؟!

فرهاد : بعد خودتون می فهمید .

تارلا شانه بالا انداخت و گفت : بله ... من کارم تمام شده .

فرهاد :خب پس بیرون باشین تا من هم کارامو جمع و جور کنم .

تارلا بیرون رفت و پس از جمع و جور کردن وسایلش روی صندلی نشست . هر چی فکر می کرد دلیل

ملاقات ؼیر منتظره فرهاد را نمی فهمید .

پس از چند دقیقه فرهاد بیرون آمد و هردو با هم از شرکت خارج شدند . قبل از رفتن به آبدارچی شرکت

سفارش کرد که حتما بعد از رفتن در ها را قفل کند ...

رو به روی هم توی کافی شاپ دنجی نشسته بودند و فرهاد دستپاچه سعی داشت که با یافتن جملات

مناسبی حرؾ هایش رابیان کند در آخر گفت : چیزی میل دارین ؟

تارلا با خودش گفت : چه عجب بعد از نیم ساعت حرؾ زد ... و رو به او گفت : ما برای کار دیگه ای

این جا هستیم .

فرهاد بی اهمیت به حرؾ او گارسون را صدا زد و سفارش دو عدد قهوه با کیک شکلاتی داد .

بعد از رفتن گارسون رو به او گفت : راستش نمی دونم حرفامو از کجا شروع کنم ...

تارلا به میان حرفش آمد : از هر جا لازمه من بدونم .

فرهاد کمی من من کرد و سپس آهسته گفت : راستش مدتیه به دختری علاقه مند شدم ... می خواستم اگه

امکانش هست شما با اون دختر صحبت کنین و نظرش رو در مورد من بفهمین .

تارلا شوکه شد ... نمی دانست چه بگوید ...

از طرفی هم مدتی بود که به فرهاد فکر می کرد ... اما این را می فهمید که فرهاد کجا و او کجا ...

هیچکس حتی به یک دختر با شرایط او نگاه هم نمی اندازد چه رسد به ...





با صدای لرزانی گفت : من می شناسمش ؟

فرهاد بدون مکث گفت : بله خیلی خوب هم می شناسینش .

با خودش گفت : حتما از بچه های شرکته .. سما ) آسمان ( یا شایدم جمیله ) زیبا (...

فرهاد : می خواید عکسشو ببینید ؟

تارلا سرش را تکان داد ... یعنی انقدر دوسش داره که عکسشو کش رفته ازش ؟! شایدم دختره داده بش !

فرهاد دست در جیبش کرد و یه چیزی شبیه جعبه ی کوچک بیرون آورد و به دست او داد : عکسش

توی اینه .

تارلا دست پیش برد و آن را گرفت ولی بادیدن آینه ی درون آن گفت : فکر کنم اشتباه دادین آقای مهندس

این آینه است .

فرهاد با لبخند گفت : نه درسته ... یه نگاه توش بندازید عکس دختر مورد علاقه ی من توشه .

تارلا نگاهی به چهره ی خودش که درون آینه افتاده بود انداخت و با گیجی گفت : این تو که عکسی

نیست ... این آینه هم فقط داره منو نش ...

به این جا که رسید ساکت شد و با ناباوری سرش را بالا آورد و به صورت خنداد فرهاد خیره شد .

فرهاد لبخندی به صورتش پاشید : دوست دارم تارلا ... نمی دونم چی شد ... اصلا نمی دونم چه جوری

شد و کی ... اما وقتی به خودم اومدم دیدم بدجور دلمو بهت باختم ... و عاشقت شدم ... دلم می خواد

وجود نازنینت فقط و فقط مال من باشه ... با من ازدواج می کنی تارلا ... بهم بگو ... خانوم خونه ی من

می شی ؟

اشک توی چشمهای تارلا جمع شد ... نمی دانست چه بگوید ... فقط با چشمانی اشک بار به فرهاد خیره

شد ...

فرهاد دستپاچه از دیدن اشک های او گفت : ناراحت شدی ؟ آره ؟ باور من نمی خواستم ناراحتت کنم ...

راه دیگه واسه ابراز علاقه بلد نبودم .

تارلا : نه !

romangram.com | @romangram_com