#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_269


_باربد: قسم نده هستی نمیزارم....نمیشه....

نتونستم بغضمو مهار کنم...دوباره زدم زیر گریه و گفتم: من الان باید پیشش

باشم...خواهرمه میفهمی؟همونجور که تو کنار آرمانی منم باید کنار پریناز باشم...

_باربد:آرمان معتاد نیست..

_هستی: پرینازم نیست....

_باربد: هـســت

_هستی:همتون دروغ میگید....

_سیاوش: بسه دیگه تمومش کنید....هستی برو تو ماشین...

_هستی: نمیرم...

_باربد: با این حال اگه بری پیشش فقط حالشو بدتر میکنی...

_سیاوش: حق با باربده....تو این موقعیت داری احساسی تصمیم میگیری آبجی....

_مهسا: حداقل بزارید من ببینمش...من که آرومم...

_هستی: راس میگه...مهسا که دیگه احساسی نیس...

باربد پوفی کشید و گفت: مهسا دنبالم بیا....

( آرمان )

با تقه ای که به در خورد نگاه از سر خشممو ازش گرفتم و به در زل زدم....باربد به

همراه مهسا وارد اتاق شدن...مهسا تا چشمش به پریناز افتاد به سمتش دیوید و بغلش

کرد بعدم درحالی که گریه میکرد گفت: چی شدی خواهری؟

باربد به سمتم اومد و درحالی که نگاهش بین من و پدرو مادر پریناز در نوسان بود

گفت: خداروشکر سرطان نبوده...گفت تا فردا میتونیم ببریمش...

سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم ....

_پدرپریناز: مرسی پسرم...خیلی زحمت کشیدی...

_باربد: نه بابا این چه حرفیه...پری هم مث خواهرمه...

بعدم برگشت و رو به مهسا گفت: خب دیگه بیا برو بچه ها پایین منتظرن...فردا

میاریمش خونه میتونی پیشش بمونی...

مهسا خم شد و پری رو بوسید و بعد گفت: باربد تو نمیخواد بیای خودم میرم...فقط

بی خبرمون نزار....

_باربد: باشه...

_مهسا: فعلا





romangram.com | @romangraam