#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_267


_خب تو اینجا چیکار میکنی؟ مگه قرار نبود بیای دنبالم؟

_نمیبینی وضعمو؟ دنبال کارای پریناز بودم...آرمان حالش زیاد خوب نیس مجبور

شدم خودم کاراشو بکنم...

_ینی ی ربع وقت نبود بیای منو بیاری اینجا که نمیرم تو نگرانی...

_هستی جان دکتر الان تازه میخواد جواب آزمایشو بده...

همون لحظه بچه ها اومدن و کنار من ایستادن...باربد رو به سیاوش گفت: مگه

نگفتم نیارشون فعلا...

_سیاوش: باربد جان داشتن خودشون راه میاوفتادن تو خیابون چیکار میکردم؟

باربد پــــوفی کشید و چیزی نگفت....

_مهسا: حالا حالش چطوره؟

_باربد: الان میخوام بپرسم اگه اجازه بدید....

بعدم به سمت یکی از دکترا که داشت از کنارمون رد میشد و دکتر تقریبا مسنی

بود رفت و گفت: چی شد آقای دکتر...

فاصله اشون باهامون زیاد نبود ینی راحت میتونستیم متوجه حرفاشون بشیم...

_دکتر: خوشبختانه حدسم درست بود....سرطان نیست....همون عفونت خون

هستش...امروز تو بیمارسیتان بمونن و چندتا تزریق بهشون بشه حالشون خوب میشه و

میتونید ببریدشون اما ی دوره کامل دارو دارن که باید حتما مصرف بشه...

_باربد: بله حتما....

_دکتر: درمورد اعتیادشون میخوایید چیکار کنید؟

_باربد: والا هنوز تصمیمی نداریم...

_دکتر: من تا چند ساعت دیگه ی روانشناس سراغ ایشون و همسرشون

میفرستم....بعد مشاوره هم به کمپ منتقل میشن و مشکلشون حل میشه انشالله....نگران

نباشید..

_باربد: خیلی ممنون...لطف میکنید....

دکتره سرشو تکون داد و از باربد فاصله گرفت...

سراسیمه به سمت باربد رفتم و گفتم: این دکتره چی میگفت؟ اعتیاد؟ راجب کی

داشت حرف میزد؟ منظورش با خواهر من که نبود؟

صدام با هر کلمه حرفم بالاتر میرفت...به نفس نفس افتاده بودم....از زور حرص

فکم منقبض شده بود....

باربد که دیگه حسابی از کوره در رفته بود با ی حرکت بازومو گرفت و منو به

سمت محوطه برد و بقیه هم بدون کوچکترین حرفی دنبالمون راه افتادن....از زور شوک

romangram.com | @romangraam