#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_262


_آره...تو که رفتی دیدمش....

_چی بود؟؟

سکوت کرد....ی سکوت طولانی...سکوتی که منو به وحشت مینداخت....ینی واقعا

پری معتاده؟

دوباره به آرمان خیره شدم....قطره های اشک آروم آروم روی صورتش جاری

شدن....همونجور که گریه میکرد گفت:باربد من نمیخوام....نمیخوام دو روز دیگه بچه ام

پایپ مادرشو دست بگیره ازم بپرسه این چیه بابا...نمیخوام پری رو اینجوری ببینم....باربد

من نمیخوام زنم معتاد باشه....الان دلم میخواد یهو از خواب بپرم ببینم اینا همش ی

کابوس بوده....دلم میخواد پری پاک باشه...من نمیخوام مردی باشم که برای زنش مواد

جور میکنه.....نمیخوام زنمو تو حالی ببینم که توهم زده....

صورتشو با دستاش پوشوند...شونه هاش مردونه میلرزید....روموم ازش برگردوندم و

لبمو گزیدم...خدایا این چه امتحانیه....

_من چقدر خر بودم.....چقدر خر بودم که از حال و روزش این مدتش هیچی

نفهمیدم...چقدر احمق بودم که متوجه نبودم این ترس دائمی که داره برای چیه...

_آرمان چرت نگو...تقصیر تو نیست که...تو از ذهنتم رد نمیشد که پری معتاد

بشه...

_آره رد نمیشد....ولی تقصیر منه...برای چی باید انقدر ازش دور باشم که

نفهمم....باربد....

بغضش نزاشت بیشتر ادامه بده....محکم بغلش کردم....مثل ی جوجه که تو سرما

میلرزه تو بغلم میلرزید....توهمون حال گفتم: تو نامه و اون پاکت چی بود؟!میخوای بهم

بگی؟

خودشو ازم جدا کرد و چندثانیه با تردید نگام کرد و بعد گفت: تو برادرمی..به تو

نگم به کی بگم...

سرمو تکون دادم.....برگشت و از تو کیفش که روی صندلی کناری بود پاکت و

کاغذ مچاله شده رو بیرون اورد و به طرفم گرفت....

پاکتو از دستش گرفتم....

سرشو انداخت پایین و گفت:فقط....ی عکس هست که بهت ندادم...

_چرا؟

با بغض کنترل شده گفت: چون زنم وضعیت ظاهریش خوب نیست...با لباس

خواب...تو...تو تخته..

_باشه باشه...مهم نیست...میخوای یکم بریم هوا بخوری؟

romangram.com | @romangraam