#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_259
_نه...به سیاوش گفتم و زدم بیرون...احتمالا اون تا الان بهشون گفته چون...
با صدای زنگ گوشیم حرفم نصفه موند....به صفحه نگاه کردم و گفتم: معلوم شد
گفته...هستیه....
بعدم بلافاصله جواب دادم: جونم..
با صدایی که از زور گریه گرفته بود گفت: باربد...باربد چی شده؟ چه بلایی سر
خواهرم اومده...
_هستی جان آروم باش ....انقدر بی قراری نکن...
_باربــد میگم پری حالش چطوره؟
_نمیدونم..
_ینی چی؟
_دکتر هنوز حرفی نزده...تازه جواب آزمایش اومده....
زد زیر گریه...داشتم دیونه میشدم....شنیدن صدای هق هقش برام سخت
بود....دندونامو روی هم فشردم و با حرص گفتم: هستی دیگه گریه نمیکینی
فهمیدی....حالش خوب میشه...
_من میخوام بیام اونجا....
_فهمیدی چی بهت گفتم؟
_آره...میخوام بیام..
_نمیشه عزیزمن نمیزارن...
_به من ربطی نداره...من میخوام بیام...
_هستی...بروخونه ی بابات راحت بگیر بخواب...صبح خودم میام دنبالتد میارمت...
_باربد من دارم از نگرانی میبینم...تا خودم نبینمش خیالم راحت نمیشه....
_من هستم عزیزم...چیزی شد خبر میدم...باور کن نمیزارن بیای داخل...
_قول بده صبح زود بیای و هرچی شد خبر بدی....
_قول...
_من تا صبح بیدارم....خونه خودمونم میمونم...ینی همه اینجا میمونیم کسی نمیره
خونه همه نگرانن...
_باشه عزیزم...
_پس منتظرم...
_خبر میدم...راسی...
_جانم...
_بارانا خوبه؟
romangram.com | @romangraam