#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_257


خیلی نگران آرمانم...خودشم اصلا خوب نبود....بعد آروم آروم به بچه ها میگیم...

_آره باید سریع مهمونی رو جمع کنیم....هستی رو رازی میکنم کادوهارو باز

نکنه...وقت کمتر گرفته میشه...

_دستت دردنکنه....الانم کیکو که بریدیم دیگه آهنگ اینا نزارید بریم شام....

_اوکی داداش دارمت....

_بریم...

سیاوش رفت هستی رو صدا کرد و باهم رفتیم سمت کیک....

پشت کیک سه طبقه ی صورتی رنگ ایستادیم...اشاره کردم صدای موزیکو کم

کنن و شروع کردم:اولا بازم خوش آمد میگم بهتون و ممنونم از اینکه تو این شب مارو

تنها نزاشتین....ممنون از محبتتون ایاشلله جبران میکنیم....الان دیگه نوبتی هم باشه

نوبت اینه که اسمی که برای این پرنسس اعلام کردیمو بگیم....

به هستی نگاه کردم....با لبخند حرفمو ادامه داد:تصمیم گرفتیم اسم دختر

کوچولوی خوشگلمونو بزاریم..بارانا.....

همه شروع کردن به دست زدن...هیوا موزیکو روشن کرد و اشکان هم فشفشه

های روی کیکو با فندک روشن کرد....

هستی بارانا رو داد بغل من و بعد چاقوی تزئین شده ی روی میزو برداشت و کیکو

برید...

دوباره صدای دست فضارو پر کرد...

لبخند زدم و گفتم: بفرمایید برای صرف شام....





یک ساعتی از خوردن شام میگذشت....مهرداد و پرهام آخرین نفراتی بودن که از

خونه خارج شدن....درو بستم و همراه سیاوش به سمت پذیرایی رفتیم....

_سیاوش: هستی کو؟

_نازی جون: رفت بارانا رو بزاره رو تختش....

همون لحظه صدای هستی که داشت از پله ها پایین میاومد توجه همه رو جلب

کرد: من اومــــدم...

مهسا نگاهشو از هستی گرفت و گفت: تا آخرین لحظه منتظر بودم پرینازو آرمان

بیان اما نیسن...

_اشکان: آره منم همینطور...معلوم نیس دارن چیکار میکنن....من ظهر با آرمان

حرف زدم...حرفی از اینکه نمیخوان بیان نزد...

romangram.com | @romangraam