#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_251


هست....نمیگی من دلم هزار راه میره...ی ساعت دیگه مهمونا میرسن تو هنوز پیش

مامانتی؟

_ببخشید عزیزم... یکم طول کشید حرفامون....الان توراهم دارم میام...نگران

نباش سریع خودمو میرسونم....

_میاد دیگه؟! به خدا اگه بعد چهارساعت حرف زدن بگی نه سرمو میکوبم تو

دیوار...

_آروم باش خانم قاطی نکن میاد....

_خب خداروشکر....ناهار که خوردی دیگه؟

_نه به خدا دارم از گشنگی میمیرم....

_از مامانت بعیده تورو بدون غذا بفرسه بیرون....مامان و بچه ها اومدن سیاوش و

اشکانم هستن فقط پری و آرمان معلوم نیس کجان...

_پیداشون میشه اونام...دیر نکردن...

_نمیدونم واللله خیلی استرس دارم....بجم بیا من الان برات میزو میچینم..

_دستت درست عیال....فعلا...

_فعلا...

گوشی پرت کردم رو صندلی کنارم و با تمام سرعت به سمت خونه رفتم....خدایا

این مهمونی به خوشی تموم بشه من خیالم راحت بشه...





ماشینو روی پل گذاشتم و سوییچ رو تحویل نگهبان دادم بعدم ی جورایی خودمو

پرت کردم تو آسانسور....دکمه ی آسانسورو فشردم و به آیینه خیره شدم...چه جوری ی

بار دیگه به هستی دروغ بگم؟ اوووف خدایا خودت میدونی مجبورم.....آسانسور تو طبقه

متوقف شد....ی نفس عمیق کشیدم و از آسانسور پیاده شدم...خدایا خودت ی یاری

برسون این ماجرای مهمونی ختم به خیر بشه....

هنوز کامل در آسانسور باز نشده بود که صدای هستی رو شنیدم: واای باباشم

اومد....بابایی اومد...دخترم چشماشو باز کنه باباش اومده....

ناخداگاه لبخند روی لبام نقش بست...انگار ی انرژی مضاعف بهم وارد شده

بود....چقدر قشنگ بود این لفظ پدر.....چقدر مسئولیت دنبالش بود و درعین حال چقدر

شیرین بود....با همون لبخند روی لبام پر انرژی گفتم:سلام بر عیال و پرنسس کوچولو...

_ سلام حاج آقا...

دهنمو باز کردم تا حرف بزنم اما صدای اشکان مانع شد: وای باربد این دخترت

romangram.com | @romangraam