#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_249


هردو نگران و مضطرب تو راهروی بیمارستان قدم میزدیم....

حالم دست خودم نبود...وضعیت خیلی بدی بود...از ی طرف مهمونی دختر باربد که

نمیخواستم خراب بشه از ی طرفم نمیتونستم تنها از پس بیمارستان بربیام چون واقعا

حالم خوب نبود...

_آرمان...

برگشتم سمتش و منتظر نگاش کردم....ادامه داد: به دخترا که چیزی نگفتی؟

_نه بابا...من نای حرف زدن دارم تاصن...بعدم زنگ بزنم بگم زنم رو تخت

بیمارستانه؟

_باشه بابا آروم باش....

_آرمان شاید خودخواهی باشه اما....

_اما چی؟

_نمیخوام مهمونی امشب بهم بخوره....باور کن به خاطر خودم یا بچه ام

نیست...امشب مامانم برا اولین بار میخواد هستی رو به عنوان عروسش بپذیره....اگه بهم

بخوره ممکنه...

_میفهمم داداش....دراصل اصلا نباید بهم بخوره....شما چندماهه کلی استرس و

ناراحتی تحمل کردین حقتونه امشب خوش باشین....شرمنده اگه بهت زنگ زدم اما اولین

نفری که تو ذهنم اومد تو بودی...

_آرمان چرت و پرت نگو...من پیشتم...

_دیونه ای پسر؟ تواد دخترته مگه میشه نباشی؟

_من نگفتم میخوام برم...گفتم فقط چیزی به کسی نگو که مهمونی بهم نخوره...

_مهمونی بدون تو برگزار نمیشه....باید بری کنار زنت باشی....

_آرمان...

_برو...

_اینجوری که نمیشه...حداقل زنگ بزنم پدرو مادرش بیانو....

_بیخیال پسر...پری چیزیش نیست الان ی سری دارو میدن ماهم خودمونو

میرسونیم مهمونی....

_|زنگ بزن به پدرش...

_باربد گیر نده...

_آرمان زنگ نزنی خودم....

_باشه....

از اونجایی که میدونستم تا مطمئن نشه زنگ زدم نمیره گوشیمو در اوردم و بعد از

romangram.com | @romangraam