#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_247


_اسمشون؟

_پریناز شاهرخ...

_سابقه بیماری دارن؟

_خیر...

_قرص خاصی مصرف میکنن؟

_نه...

_باردار هستن...

_نه خیر...

_این اتفاق بار اوله یا سابقه داشتن؟

_نه باراوله....

_سابقه ی اعتیاد یا مصرف قرص روان گردان....

نمیدونم چی شد که تو ی حرکت هجوم بردم سمت دکتره و یقه اشوئ گرفتم و

فریاد زدم: چی میگی تو مرتیکه...زن خودت معتاده...اصن گمشیثد برذید بیرون....

خواستم مشتای گره شدمو بخوابونم تو صورتش که باربد جوری عقبقم کشید و

هلم دادم که خوردم تو دیوار....سرم داد کشید: خــفــه شو بتمرگ اونجا....چرا چرت و

پرت میگی ی سوال پرسید طاقت نداری گمشو از اتاق بیرون...

بعدم برگشت سمت دکتره و گفت: من معذرت میخوام...حال روحیش مناسب

نیست...

_پزشک اورژانس: مشکلی نیست...

همون لحظه پزشکی که بالا سر پریناز بود به سمت اونی که داشت از باربد سوال

میپرسید اومد و گفت:حالشون خوب نیست...فشار پایین و علائم عفونت شدید دارن....باید

منتقل بشن بیمارستان...

دکتره برگه ای که اطلاعاتو توش ثبت میکرد رو به باربد گرفت و گفت: بدید

همسرشون امضا کنن تا منتقلشون کنیم بیمارستان...

_باربد: اینقدر حالش بده...

_پزشک: بله...ممکن خطرناک بشه براشون...بیمارستان منتقل بشن بهتره....

همونجا به دیوار تکیه دادم و آروم نشستم....سرمو تو دستام گرفتم و محکم

فشارشون دادم...داشتم دیونه میشدم....نکنه پری چیزیش بشه...

باربد به سمت اومد و برگه هارو به سمتم گرفت: پاشو امضا کن بریم بیمارستان....

دستای لرزونمو بالا بردم و برگه و خودکارو ازش گرفتم...به محض اینکه برگه

هارو داد ازم فاصله گرفت و از اتاق خارج شد....

romangram.com | @romangraam