#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_232
_آها....حالا ینی جدی جدی خودشون بچه دار نمیشن؟! آخه الان علم پیشرفت
کرده دیگه چیزی به اسم نازایی وجود نداره...
_والا منم چیز زیادی نمیدونم این زنو شوهر مرموزن درست با آدم حرف نمیزنن
ولی اونجوری که باربد گفت انگار رحمش کیست سازه و بچه رو بیشتر از سه ماه نمیتونه
نگهداره....گفت نمیخوام الکی بدنشو سوراخ کنن این آمپولای هورمونی رو بهش تزریق
کنن ....
_فک نمیکردم بابا فرها رضایت بده....
_هستی هم نگران بود...اون شب کا اومده اینجا با فرهاد حرب بزنن ازش اجازه
بگیرن خیلی استرس داشت اما وقتی واکنش فرهاد دید خیالش راحت شد بچه ام....
_مگه چیکار کرد؟!
_خوشحال شد...بهشون تبریک گفت واسه تصمیمشون....
_اگه بابای من بود عمرا قبول میکرد...میگفت نه نوه ی من باید خون من تو
رگش باشه و از اینجور حرفا....
_این فکرا مال قدیم بود...خداروشکر الان دید مردم باز تر شده....گاهی وقتا بچه
ی غریبه یا همین بچه ی همسایه برات ی کاری میکنه که بچه ی خودت حاضر نیس
انجام بده....مهم نحوه ی تربیت بچه اس...اینکه چه جوری و تو چه شرایطی بزرگ
بشه...
_آره خب....حرف حق جواب نداره....
_تنها شرط فرهادم این بود که ی بچه نوزاد قبول کنن....تا جایی هم که ممکنه
دختر....
_این بچها لان چند وقتشه؟!
_ده روزشه...
_من نگران اینم که اینا به این بچه وابسته بشن بزرگش کنن بعد چندسال مدرو
مادرش بیان بچشونو بخوان...
_نه اولا که به این راحتی نبست بعدم این طفلکی مادر پدرش هردو تو تصادف
مردن.....ی عمو داره که اونم نخواستتش...
_خوبه باز....خداکنه قدمش براشون خیر باشه و زندگیشون از اینی که هست بهتر
بشه....
_اگه خاله ات بزاره خیره....
_خاله برا چی؟!
_والا روز روزش با این بچه سرناسازگاری داشت....با خداروشکر بچه ام ی بار تا
romangram.com | @romangraam