#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_229


کشتن بده...

_هیوا: چه جوری؟

_سیاوش: مامان طوروخدا نگو..

_هیوا: ااا نه طوروخدا بگید نازی جون...

_ناری جون:والا دختر چی بگم....هستی که هفت ماهش بود ی روز من

نشوندمش وسط اتاق و اسباب بازی ریختم جلوش که سرگرم باشه...فرهاد از شرکت

زنگ زد گفت شاگردش میاد که یکی از اسنادش که توی اتاق کارشو رو بدم

بهش...خلاصه من رفتم دم در به سیاوشم گفتم مراقب خواهرش باشه...وقتی برگشتم

دیدم بستنی که خودش داشته میخورده رو گرفته جلوی دهن هستی میخواد به زور تو

حلقش کنه...دیر رسیده بودم بچم خفه شده بود...





ی نگاه به سیاوش کردم و زدم زیر خنده....

_سیاوش: خب چیکار کنم دلم میخواست زودتر بزرگ بشه...

_هیوا: تو بستنی تو حلقش میکردی بزرگ میشد....

_سیاوش : خب نمیدونستم که...

_بابا فرهاد: بچم عجوله...

_هیوا: یکم...

_سیاوش: خب دیگه من برم شرکت....بابا جون شما نمیای؟

_بابافرهاد: نه خیر...من میخوام امروز پیش نوه ام باشم....

_سیاوش: بله دیگه نو اومده به بازار کهنه شده دل آزار...دیگه آقا دانیال اومده

کسی سیاوشو تحویل نمیگیره که....هییی کجاست اون دوران...

_سیاوش:برو پدرسوخته برو اینقدر زبون نریز...

_هیوا: سیاوش....یکم زودتر بیا...امروز باید بریم خونه ی هستی....

_بابا فرهاد: اونجا برای چی؟

_نازی جون: دیشب زنگ زد دعوت کرد گفت همگی بیاید...فک کنم درمورد

همون مسئله ایه که اومدن ازت اجازه گرفتن....

_بابا فرهاد: آهان...پس حتما باید بریم ی نوه ی جدیدم قراره به خانواده ی

تهرانی اضافه بشه...

_سیاوش: آخ دایی قربونش بره...باشه من ساعت شیش میام...

_هیوا: مراقب خودت باش...

romangram.com | @romangraam