#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_223
آرمان با احتیاط بادکنک و فشار داد....ترکید.....
حالا به جای بادکنک ی ساعت بند چرمی خوشگل توی دستای آرمان بود.....
آرمان با لبخندی که روی صورتش جا خوش کرده بود ساعت و دور مچش بست و
گفت: عاشقتم که خانمی....عالیه....
_پری: مبارک باشه....
_سامان: خب حالا من با این بادکنکا چیکا کنم....
آرمان نخ بادکنکارو از سامان گرفت و درحالی که رهاشون میکرد گفت: ولشون
کن برن آسمون....
_باربد: خب دیگه جمع کنید بریم...میخواییم بریم روی این خانمارو کم کنیم.....
رفتم رو به روش ایستادم و گفتم: شما سوییچو بده به من....
_باربد: خودم با چی بیام پس....
_هستی: با ماشین سیاوش....بده ببینم....
بعدم سوییچو از دستش کشیدم.....
رفتیم سمت ماشین که سوار بشیم اما با صدای اشکان متوقف شدیم: آقا ایندفعه
من میخوام بشینم پشت رول....
_باربد: نمیشه...راه نداره...فقط خودم....بشینید بریم...
_اشکان: خب من که میدونم شما الان به خاطر زنت کوتاه میای....باربد خداوکیلی
ایندفعه آبرومون میره....
_باربد: کوتاه نمیام بشین بریم....
_اشکان: آقا مهن این حرفا سرم نمیشه اگه نزاری من بشینم خانومت مجبور
میشه با دوتا ماشین همزمان شاخ به شاه کنه...
_باربد: ینی؟؟
_اشکان: ینی با ماشین سامی اینا...
قبل از اینکه باربد بتونه واکنش نشون بده گفتم: باشه قبول....
_پری: هستی....بابا این عادلانه نیس...
_هستی: عیبی نداره....بشینید بریم....
همه به سمت ماینا رفتیم و سوار شیدم....
داشتم کمربندمو میبستم اما با تقه ای که به شیشه خورد سرمو بلند کردم...باربد
بود وداشت اشاره میکرد که شیشه رو بدم پایین....
سریع شیشه رو کشیدم پایین و گفتم: بله...
_هستی...تازه از بیمارستان مرخص شدی حواست هس که؟
romangram.com | @romangraam