#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_211


میشه هرچی دارم بفروشم...

_هستی: کافی نیست...بدهی زیاده.....

_سیاوش: با بقیه مشکلی ندارم خودم از پسشون برمیام.....ولی این یکی رحیمی

کارو سخت کرده....مبلغش بالاس....

_بابا: چاره ای نیست....بالاخره که باید پرداخت بشه....

_سیاوش: خب چه جوری؟

_هستی: بهترین کار اینه ی بخشی از سهام شرکت رو بهش واگذار کنیم....

_سیاوش: من اینکارو نمیکنم...من واسه اون شرکت جون کندم....حتی ی درصد

از سهامشم.....

_بابا: تمومش کن سیا...دیگه دوره ی این غد بازیا تموم شده... تنها راهت

همینه....وگرنه باید بری زندان....

سیاوش پوفی کشید و کلافه به مبل تکیه داد و گفت: باشه...فقط سهامی که

بهش میدید بالای بیست درصد نباشد....بقیه بدهیشو ی جوری جورش میکنم....

_دایی رضا: از سهام سیاوش کم نکنید...این اشتباه من بوده...خودمم باید جبران

کنم....من بیست درصد سهامم رو واگذار میکنم به رحیمی...بقیه ی بدهیشم با خونه و

ویلای شمالو ی سری چیزای دیگه صاف میکنم....رحیمی با من....

_بابا: نمیشه....بازم کم میاد...

_هستی: اووووف....

_بابا:خودم بدهی رحیمی رو میدم....

_ سیاوش : نمیخواد بابا من....

_بابا: لجبازی نکن بچه...من دو روز دیگه سر بزارم بمیرم که هرچی دارم مال

شماست....بزار الان که احتیاج داری خرج بشه....

_هستی: دور از جون....

سیاوش سرسو تکون داد و گفت: انگار چاره ی دیگه ای نیست....کس جرائت

مخالفت با تصمیم اقای تهرانی رو داره....

_بابا: پسرش...

سیاوش لبخندی زد و چیزی نگفت....همون لحظه هیوا و باربد از پله ها اومدن

پایین....بابا برگشت سمت هیو و گفت: از دستم ناراحت نشو عروس...از دست غد بازیای

شوهرت حرصی بودم ی چیزی گفتم....

_هیوا: مهم نیست بابا حق داشتین.....

_سیاوش: فقط باربد شرمنده برات ی زحمتی دارم....

romangram.com | @romangraam