#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_209
بود...پشتم بهش گرم بود چون فکر میکردم جوری تربیتش کردم که حداقل تو بدترین
شرایط ذهنش سمت این کثافط کاریا نره.....
_سیاوش: باباجون....حق دارین....اما من نمیخوام کسی مسئولیت کار منو قبول
کنه....نمیخوام کسی بدبختی منو یدک بکشه.....
_بابافرهاد:چطور موقع خوشی اعتماد بیهوده میکنی و بقیه رو شریک میکنی.....( با
سر به دایی رضا اشاره کرد) بعد الان به پدرت اعتماد نمیکنی.....کاری مه نباید میکردی
اعتمادی که نباید میکردی رو انجام دادی تمو شد...به خاطر همونم داری به خاک سیاه
میشینی....
هیوا از جاش بلند شد و گفت: باباجون....با همه ی احترامی که براتون قائلم اجازه
نمیدم به پدرم توهین کنید....
بابا به سمت هیوا برگشت و گفت: من فرهاد تهرانی ام دخترجون....هرکار بخوام
میتونم انجام بدم....پدرتو اعتبار چندین ساله ی خانوادگی منو زیر سوال برده...پدر تو
باعث این بدبختی پسره منه....پدر تو باعث شده پسر فرهاد تهرانی راهی بازداشتگاه
بشه....تو اگه قرار بود اجازه ی کاری رو به کسی ندی نباید اجازه میدادی بابات گند بزنه
تو زندگی خودتو شوهرت.....پدر تو چی از خودش داشت؟ فقط ی پارو بود توی شرکت
اما الان چی؟ از صدقه سر پسر من بیست درصد از سهام شرکت تهرانی رو داره....
هیوا که تا اون لحظه ساکت بود و فقط آروم اشک میریخت انگار دیگه نتونست
تحمل کنه و به سرعت به سمت طبقه ی بالا رفت.....
سیاوش خواست از جاش بلند بشه و بره دنبالش که بابا دست روی شونه اش
گذاشت و گفت: بشین...
_سیاوش: بابا زن من بارداره....
_بابا: میدونم....
_هستی: من میرم سیاوش....تو به حرفآقای تهرانی گوش بده...
_بابا: توام جایی نمیری....
_هستی: بابا اون زن باداره....نوه ی شما تو شکمشه....نوه ی خانواده ی
تهرانی....تا همین الانم خیلی استرس بعهش وارد شده...ممکن بلایی سربچه بیاد.....اگه
میخوایید نوه اتون رو ببینید تمومش کنید....
_بابا: یکم استرس تو دوران بارداری طبعیه....مگه مادرشوهرت به تو استرس
نمیداد....
romangram.com | @romangraam