#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_202
حدودا پنج دقیقه ای میشد که رفته بود....دل تو دلم نبود..... همونجا وسط پذیرایی
حیرون و سرگردون وایستاده بودم.....دستام یخ کرده بود و حس میکردم پاهام داره
میلرزه.....قدرت تکون خوردن نداشتم و مدام دستامو به هم میمالیدم تا یکم آرومم بشم
اما دریغ از کمی آروم و قرار....بدتر به اضطرابم داشت اضافه میشد....سوالایی که توی
سرم بودن داشتن مثل خوره مغزمو میخوردن و من هیچ جوابی به جز بدبخت شدیم
براشون نداشتم.... دیشب بعد حرفای سیاوش تا خود صبح تو رخت خواب غلط زدم و به
این مشکل فکر کردم و تهش به این نتیجه رسیدم که چیزی به جز مشکل کاری نیس و
زیاد جدی نمیشه......مطمین بودم بین خودشون حلش میکنن....اما الان....واقعا فکر
نمیکردم اینقدر جدی باشه.... دلم حسابی شور میزد....اینجا وایستادنم بی فایده بود و فقط
دلهره ام رو بیشتر میکرد..... نکنه سیاوش رو الان با خودشون ببرن....واااای سیاوش تو
زندان دووم نمیاره.... ناخودآگاه هجوم بردم سمت کمد و نزدیک ترین مانتو رو چنگ زدم
و پوشیدم و یکی از شال هامم همونجور روی سرم انداختم.....خواستم برم بیرون که یادم
افتاد سیاوش گفت اصلا نرم پایین و حتی نزدیک آیفون هم نشم.....نمیخواستم توی این
حال بد و اعصاب خوردیا منم بهش فشار بیارم برای همین همونجا به در تکیه دادم و
آروم سر خوردم روی زمین....سرمو روی پام گذاشتم و آروم با خودم زمزمه
کردم:خدایا....خداجون بهت التماس میکنم خودت یه جوری این قضیه رو ختم به خیرش
کن.... خدایا من دیگه توان ندارم....این حق من نیست....نمیخوام دوباره زندگیم خراب
بشه...نمیخوام کمر شوهرمم مثل پدرم خم بشه.....خدایا من نمیخوام شکستن سیاوشو
ببینم.....نمیخوام شاهد از دست دادن همه چیزش باشم....
سرمو بلند کردم و آروم به صورتم دست کشیدم....اشکایی که یک دنیا حسرت
پشتش بود به انگشتانم بوسه زدن.....یاد گذشته افتادم...یاد اون روزی که با مامان داشتیم
تدارک جشن تولد منو میچیدیم و بابا وسط روز اومد خونه....با چهره ای که ناراحتی رو
داد میزد روی یکی از مبل ها نشست و خبر از ورشکستگیشو بهمون داد.....گفت که همه
چیزمونو باختیم....دیگه چیزی نداریم که باهاش زندگی کنیم و حتی خونمونم باید بدیم
به طلب کارا....اون سالها من بچه بودم...به هیچی به جز راحتی که تا اونموقع داشتم و
لباسای مارکم و خریدای وقت و بی وقتم که حالا خبر نابودیش بهم رسیده بود فکر
نمیکردم....تنها فکر و دغدغه ام این بود که دیگر نمیتونستم مثل قبل بریز و بپاش کنم و
دیگه از آن زندگی آنچنانی خبری نبود.... اما حالا...اشک های امروزم برای پول
نبود...برای نابودی آرامشم نبود....برای بریز و بپاشا و حسرت زندگی راحت نبود...برای
شوهرم بود.....حال سیاوش رو میدونستم....اون از اول روی پای خودش بوده و زندگیشو
romangram.com | @romangraam