#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_193
_پری چی داری میگی بچمه...
_بغلش کردی؟ تو چشاش نگاه کردی؟! به صورتش دست کشیدی؟! نوازشش
کردی؟! بهش شیر دادی؟! چه مادری براش کردی که میگی بچمه...
هستی درحالی که آروم گریه میکرد گفت: نه ماه شیره ی وجودمو بهش دادم...نه
ماه تو اون مملکت غریب که کسی حواسش بهم نبود و هرکی دنبال زندگی خودش بود
همدمم بود...پری بفهم...بچم بوده...
_باشه...باشه...آروم باش...تو با خودت اینجوری کنی به جز اینکه خودت نابود
بشی و شادی و از خودتو شوهرت دریغ کنی چی میشه؟! اون بچه زنده میشه؟!
هستی سرشو به نشونه ی نه تکون داد و گفت: خب...پس دوباره شروع
کنید...دوباره بشو همون زلزله ی سابق...همونی که هیشکی از با اون بودن خسته
نمیشد....همون که به همه دلداری میداد و آرامش همه بود اما متنفر بود از اینکه کسیو
دل نگران خودش کنه....بشو همون هستی که متنفر بود از اینکه کسی نگرانش بشه
براش دل سوزی کنه...
سکوت کرد...این ینی داره به حرفام فک میکنه...بازم بهتر از هیچیه....خم شدم
گونه اش رو خواهرانه بوسیدم و گفت: پاشو برو ی آبی به دستو صورتت بزن بیا....
باشه ای گفت و به سمت سرویس بهداشتی رفت....همون لحظه تلفن زنگ
خورد....
گوشی بیسیم رو برداشتم و به صفحه نگاه کردم....اووووف فرمانده ی سواره نظام
آهنین ( شیوا خانم )
رو به هستی که تو دسشویی بود داد زدم: هســتی....عزراییلته...
_ کیه؟!!
_مادر شوهرت...
_اوه اوه وایسا الان میام....
گوشیو همونجوری توی دستم نگهداشتم اما تا هستی بیاد بیرون قطع شد.....
_قطع شد؟!!
_ نه بیست و چهارساعت زنگ میخوره....خب فس فس کردی قطع شد دیگه...
_اووووف بده من زنگ بزنم...
گوشیو به سمتش گرفتم.....همون لحظه صدای زنگ إف إف توجه هردومونو جلب
کرد...هستی همونجور که شماره میگرفت گف: پری قربونت برم برو درو باز کن...
درحالی که به سمت آیفون میرفتم گفتم: همون مگر اینکه کار داشته باشی قربون
صدقه ام بری...
romangram.com | @romangraam