#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_190
چه کرده همه رو دیونه کرده.....
هستی با لبخند به سینی اشاره کرد و گفت:اینارو ببر بزار رو میز که دوتایی بزنیم تو
رگ منم الان میام.....
مطیعانه سینی رو برداشتم و روی میز گذاشتم...هستی همونجور که از آشپزخونه
بیرون میاومد گفت:اوووو...درار اون لاحافی که دورت پیچیدی رو...
و به مانتوم اشاره کرد....
مانتو رو با ی حرکت از تنم در اوردم و به همراه شالم روی دسته ی مبل
گذاشتم.....
هستی روی مبل مقابلم نشست و درحالی که با تلفن توی دستش شماره میگرفت
گفت: بزار ی زنگ بزنم به این دوتا دیونه ببینم دارن چیکار میکنن...
و بعد گوشی رو به گوشش نزدیک کرد و چند لحظه بعد با انرژی همیشگیش
گفت: سلامممم قلمبه ی من....
بعدم بلافاصله گوشیو روی پخش گذاشت....صدای جیغ هیوا فضای خونه رو پر
کرد: هســــتی....بخدا ببینمت خفه ات میکنم...زندت نمیزارم دختره ی بیشعور...خوبه
هنوز شکمم بزرگ نشده بزرگ بشه دیگه چی میخوای بگی؟!
هستی خندید و گفت:باربد که منو گردالی صدا میکرد ولی واسه اینکه برای تو ی
خلاقیتی ایجاد کنم میگم تــوپ بـسکتبـــال...
هیوا دوباره جیغ کشید:هــــستی....
_باشه باشه حرص نخور بچه داداشم کج میشه....
_مگه تو میزاری؟
_آره آره من تسلیم...حالا کدوم قبرستونی هسی؟
_خونه...
_گمشو بارو بندیلتو جمع کن بیا خونه من پری هم اینجاس...
_اااا جدی؟! سیم ثانیه اونجام.....
_نگا نگا چه برا خراب کاری اکیپی سریع میاد اونوق میگفتم وخونه تنهام میگفت
کار دارم...
_تنها بیام ریخت تورو ببینم چیکار کنم....
_بیا یبلکه منو ببینی یکم رو ریخت بچه ات اثر بزاره...به تو که بره شبیه دراکولا
مشه...داداش بذدبختمم که برج زهرماریه برا خودش...همون به من ئبره بهتره...
_به تو بره که اصلا از بیمارستان نمیارمش تو خونه...
_خاک تو فرق سر نداشتت که یکم مهر مادری نداری...
romangram.com | @romangraam