#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_187
بهت زحمت دادم....نخواستم به آرمان بگم آخه یکم زشت بود میگفتم خرج تولدشو
خودش بده.....گفتن بعد اینکه کارتمو بده بهت برمیگردونم.....
_ این حرفا چیه....عجله ای نیست فعلا باشه پیشت....
_ممنون....
_اوووف حالم بهم میخوره از این فاز ادبیات و سرو سنگین بازیتون....از وقتی
شوهر کردین همتون دچار برق گرفتگی شدین....
_نه خیرم...
_بله خیرم...هیچ کدومتون دیگه اون وروجکای قبل نیستین...
_زیاد شیرین بازی دربیاریم شوهرامون احساس خطر میکنن بعد میزنن سیاهو و
کبودمون میکنن...
_اولا که بیخود میکنن اون زلزله که خودش ی داداش گردن کلفت داره...هیوا
هم که باربد هواشو داره...میمونع شما دوتا که خودم قلم میکنم دستی رو که به جز از رو
محبت به شماها بخوره....دوما شما اون پسرا بدبختو کبود نکنید اونا کارتون ندارن..
_داداش من از قدیم گفتن از آن نترس که ها و هوی دارد از آن بترس که سر به
تو دارد.....اینا ی مارمولکایی هستن که...
سامان خندید و گفت: میدونم....پسر جماعتو هیچکس به جز خدا نمیشناسه....
_آی باربیکلا....
_حالا دستت چی شده؟!
_هیچی لیوان از دستم افتاد شکست اومدم شیشه خوردشو جمع کنم دستم
برید....
_میخوای بریم بیمارستان؟! آخه باندشم خونی شده انگار هنوز خون ریزی داره...
_نه چیز مهمی نیست دستت درد نکنه....
_هرجور صلاح میدونی....
_قربون داداش چاکرخاتیم که...
_اوه اوه پری لاته به کافه بازمیگردد...
_پری لاته همیشه هست...خب دیگه من برم...
_بودی حالا...
_نه دیگه قرار بود برم پیش هستی...تا اینجاشم کلی دیر کردم...
_ پس از همین الان خدا رحمتت کنه...
_برام خیرات بده شبای جمعه...
_زبونتو گاز بگیر بچه....
romangram.com | @romangraam