#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_180
حالم خیلی بد بود...ی احساس سرمای شدید که بند بند وجودمو به لرزه انداخته
بود....دستای لرزونم رو بالا اوردم و به صورتم کشیدم....دونه های عرق روی پیشونیم رو
با پشت دست پاک کردم و به سمت خورده شیشه ها رفتم....لعنتی....کی حوصله جمع
کردن این بند و بساط رو داره....حسابی کلافه بودم.....از طرفی هم این احساس سرمایی
که به جونم افتاده بود توان حرکت رو ازم گرفته بود.....با بدبختی از جام بلند شدم و به
دنبال جارو خاک انداز تمام کابینت هارو گشتم.....حواسم سرجاش نبود که ببینم آخرین با
کجا گذاشتمشون....در آخرین کابینت رو محکم بست و فریاد کشیدم: اه ...پس این لعنتیا
کجاس....
به کابینتای پشت سرم تکیه دادم و درحالی که آروم شقشقه هامو ماساژ میدادم
چشمامو روی هم فشار دادم.....یکم که گذشت چشمامو باز کردم....نگاهم رودی جارو و
خاک اندازی که درست مقابلم کنار لباسشویی بود افتاد....نفس عمیقی کشیدم و کلافه به
سمتشون رفتم....گوشیمو از بین شیشه خورده ها برداشتم..خدارو شکر چیزیش نشده
بود....البته ظاهرش که ابنطور بود!! بی توجه پرتش کردم روی مبلی که کنارم بود و
خواستم تکه های بزرگ شیشه رو با دست جمع کنم که سرج گیج رفت...ناخداگاه تعادلم
بهم خورد و داشتم نقش زمین میشدم که دستم رو حائل کردم تا نیاوفتم.....احساس
سوزش کف دستم باعث شد سریع خودمو جمع و جور کنم و بایستم.....خیره شدم به کف
دستم....غرق در خون بود....سریع پریدم سمت ظرف شویی و دستم رو زیر اب
گرفتم.....خیلی ناجور میسوخت...دقیق تر که نگاه کردم دیدم چند تکه شیشه توی دستم
جا مونده.....شیرو بستم و سعی کردم خرده شیشه هارو از دستم بیرون بکشم....دردش
نفسمو بریده بود اما نمیتونستم بزارم شیشه ها توی دستم بمونه....یادمه مامانم میگفت
سریع با خون وارد بدن میشه و به سمت قلب میره و بعدا ممکنه مشکل ساز بشه....دوباره
دستمو زسر شیر آب گرفتم تا هم کمی از التهاب درونم کم بشه هم خون ها پاک
بشن.....همونجور که دستم زیر آب بود با دست دیگه کابینت بالای ظرفشویی رو باز
کردم و به سختی جعبه ی کمک های اولیه رو بیرون اوردم....جعبه رو روی ظرفشویی
گذاشتم و اول دستمو بت کمی بتادین شستوشو دادم و بعدم با گاز و بانداژ
بستمش....جعبه رو سرجاش برگردوندم و رفتم تا خورده شیشه های لعنتی رو جمع
کنم.....
خسته و کوفته خودمو روی مبل پرت کردم....قرمزی بانداژ خبر از این میداد که
دستم هنوز خونریزی داره.....بی توجه سرمو به عقب پرت کردم و چشمامو بستم....اصلا
حال خوشب نداشتم.....صداهای عجیب و غریبی توی گوشم بود....انگار چند نفر همزمان
باهام صحبت میکردن و من متوجه حرفای هیچکدومشون نبودم.....محکم پیشونیمو با
romangram.com | @romangraam