#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_167
_تو بعد خوردن اون غذا نزدی تو کار رقص و عشق و حال؟! سرخوش نشدی؟!
_تو از کجاومیدونی؟!
چند لحظه همینجور هاج و واج بهش نگاه کردم....با لبخند مرموزی ادامه داد: توی
اون نوشابه ای که خوردی کلی شیشه بوده که به اون راحتی تورو از حال بی حال
کرده.....دختر تو که باهوش بودی...ی ذره هم شک نکردی که چرا در نوشابه قبلا باز
شده؟!
_ باورم نمیشه...
_باورت بشه....حالام اگه میخوای بهتر بشی هیچ راهی به جز این نیست....
_من نمیخوام معتاد باشم...
_ عقب افتاده بازی در نیار پریناز...با ی بار که کسی معتاد نمیشه....هیچی به جز
این الان حالتو خوب نمیکنه....قول میدم با ی بار چیزی نشه....میخوای درد بکشی؟!
اونقدر سرم درد میکرد که توان فکر کردن نداشتم...مخم قفل کرده بود انگار اصلا
نمیتونستم فک کنم....به خاطر اینکه از شر این سر درد لعنتی خلاص بشم گفتم: باشه...
سعید اون ظرف شیشه ای رو به سمتم گرفت و گفت: این اسمش پایپه....
بعدم با لبخند درحالی که یکم از اون پودر سفید رنگو توی پایپ میریخت گفت:
حواستو خوب جمع کن که اگه دفعه ی بعد من نبودم بتونی خودت ی کاری بکنی....
_ دفعه ی بعدی وجود نداره....
بدون اینکه چیزی بگه با لبخند چندشی که روی صورتش بکد به کارش ادامه
داد....دستشو برد توی جیبش و فندک مشکی رنگ طرح چرمشو بیرون اورد و درحالی که
زیر اون قسمت دایره ای شکل گرفت و رو به من گفت: حالا بیا عین قلیون بکش...
کاری که گفت رو انجام دادم...چندتا پک که کشیدم احساس سبکی کردم...انگار
که حالم بهتر شده بود...خواستم ی پک دیگه بکشم که سعید گفت: بسه بسه دختر قاط
میزنی یهو....همش که مال ی دفعه نیس....
سرمو عقب کشیدم و چیزی نگفتم....
سعید فندکو پرت کرد طرفم و گفت: اینم پیشت بمونه...
_ واسه چی....
_ یادگاری....لازمت میشه.....
از اتاق رفت بیرون...داشتم جمله هارو توی ذهنم مرتب میکردم گه وقتی برگشت
ازش التماس کنم بزاره برم که صداشو از پشت سر شنیدم: بیا بپوش بریم...
برگشتم سمتش...لباسامو پرت کرد روی زمین و گفت: دیگه وقت رفتنه...آرمان
جوووونت تا الان نگران شده....بدو بپوش....
romangram.com | @romangraam