#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_165


قدم عقب عقب رفتم خوردم زمین....

درد عجیبی که توی کمرم پیچید باعث شد برای چند لحظه محکم چشمامو روی

هم ببندم....

سعید خم شد سمتم و گفت: هنوز خیلی زوده برای تموم شدن مهمونی.....تازه

میخوام ازت پذیرایی کنم....

_حالم خوب نیست...

_میدونم....داری خمار میشی....

_ چی؟

_بیخیال....

بعدم از اتاق خارج شد و درو قفل کرد....

سرم خیلی درد میکرد اونقدر که حس میکردم الان میترکه....کمی خودمو عقب

کشیدم و همونجوری که به تخت تکیه میدادم پاهامو تو شکمم جمع کردم و دستامو بغل

کردم.....سرم گذاشتم روی پامو محکم چشمامو روی هم فشار دادم...بدنم اونقدر درد

میکرد که حس میکردم ی تریلی هجده چرخ از روم رد شده....چند دقیقه ای میشد که

توی اون حالت بودم و هرلحظه بیشتر از قبل سرم درد میگرفت....یکم که گذشت

احساس کردم سردم شده....سرمایی که باعث میشد تمام وجودم به لرزه بیاوفته....صدای

بهم خوردن دندونام در اثر سرما باعث شکسته شدن سکوت اتاق میشد.....به سختی از

جام بلند شدم و پتویی رو که روی تخت بود برداشتم و دور خودم پیچیدم....حس میکردم

سرما تا مغز استخوانام نفوذ کرده....قطره های عرق سرد روی پیشونیم آروم آروم از

صورتم پایین میاومدن....حالم عادی نبود...نمیدونستم چه مرگمه....سر درد...سر

گیجه.....بدن درد...کوفتگی....سرما...و حالا هم احساس گرسنگی....

همونجور که نشسته بودم روی سرمو روی زمین گذاشتم و دراز کشیدم....از شدت

سرما خودمو جمع کرد بودم و پتورو محکم دور خودم پیچیده بودم....همون لحظه در اتاق

باز شد و سعید اومد داخل.....

همونطور که به خودم میلرزیدم گفتم: سعید طوروخدا بزار برم....

نگاهی اجمالی بهم انداخت و بعد تکونی به خودش دادو اروم خودشو کنار کشیدو با

سر اشاره کرد که برم....

با بدبختی از جام بلند شدم....چند قدم به سمت در رفتم که یهو زیر مام خالی شد و

افتادم تو بغلش....

_ آخه تو اصلا نمیتونی راه بری بعد هی برم برم میکنی.....

کمکم کرد تا نشستم روی زمین....یکم پتورو بالا تر کشیدم و گفتم: حالم خوب

romangram.com | @romangraam