#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_98


بدون توجه به حرفاش و مخالفتاش لباساشو در آوردم و لباسای خشک و خنک تنش کردم.پتو رو دور خودش پیچید.انگار نمی دونست اطرافش چه خبر؟وقتی از آرامشش مطمئن شدمشروع کردم به قدم زدن تو اتاق.یعنی کجا رفته بود؟احتمال داره رفته باشه عمارتشون؟یعنی انقدر واسش مهم بود؟اصن کی رفت؟چرا من نفهمیدم؟با ورود عارف با یه عالمه وسیله از فکر بیرون اومدم:

-اینا چیه؟

-هرچی که نیاز داشتم.

با نگاهی به وسایل گفتم:

-تو یخ می خوای چیکار؟

عارف نگاهی بهم کرد و گفت:

-تو فقط پنجره رو یه کم باز کن بعد برو بیرون.

-مگه نمی خوای بهش قرص بدی؟

-بله می خوام! خودم بهش قرص می دم، تو باشی نمی تونم!ارباب جان خواهشا بفرما بیرون.

کمی ایستادم.درسته من تنهاشون بذازم؟شونه ای بالا انداختم.اصن برام مهم نبود فدای سرم.کمی پنجره رو باز کردم و از اتاق رفتم بیرون.از پله ها پایین رفتم که با دیدن عمه خانوم به سمتش رفتم:

-عمه می خوای چیکار کنی؟

نگاهی به من انداخت و با لبخند گفت:

romangram.com | @romangram_com