#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_88


-نمی دونم ارباب! مگه تو اتاق نیستن؟وای خاک بر سرم تو این بارون کجا رفتن؟وای اگه چیزیشون بشه...

کلافه از حرفاش که حتی نفسم نمی گرفتو یه ریز می گفت ،دستمو به معنای سکوت بالا آوردم و بیخیال گفتم:

-اون صد تا جون داره.هیچیش نمی شه!

همون موقع یکی از نگهبانا سراسیمه وارد خونه شد و فقط گفت :

-ارباب؟خانوم...

از حرفش هیچی نفهمیدم تا اینکه دیدم دو نفری نیاز رو دستاشون دارن میارن.با تعجب نگاهشون کردم.اینا چطور جرئت کردن به زن ارباب دست بزنن؟با عصبانیت گفتم:

-بذاریدش رو کاناپه.

وقتی گذاشتنش با فریاد گفتم:

-شما به چه حقی به زن من دست زدید؟

خواستن چیزی بگن که بلند تر گفتم:

-حتی نباید نگاهش کنین.

-ارباب...

romangram.com | @romangram_com