#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_86
-نیازی به تشکر نمی بینم.
-اتفاقا واجبه تشکر کنی.
-بمون تا تشکر کنم!
دیگه هیچی نگفت.انقدر خسته بودم که بعد از چند دقیقه به خواب عمیقی فرو رفتم.
با سردرد شدیدی از خواب پریدم.اتاق تاریکه تاریک بود.به کنارم نگاه کردم کسی نبود.امتداد نگاهم رفت سمت میز کار پرهام،رو صندلی خوابیده بود.پس واسه همین اونجا انقدر تمیز بود.نگاهم به پنجره افتاد بخار گرفته بود یعنی بیرون هنوز بارون میاد؟
تاریکه پس یعنی نزدیکای صبحه؟استخونام درد می کرد اما لجبازتر از این حرفا بودم.تولباسام هیچ لباس گرمی نبود موقع چیدنشون متوجه شده بودم .آروم در کمد پرهام رو باز کردم . یکی از کتاش که آویزون بود رو برداشتم و پوشیدم.،واسه سرمم چیزی پیدا نکردم.
به زحمت خودمو به حیاط رسوندم .بارون شدت گرفته بود ولی از این فاصله هم می شد نگهبانای جلوی در ورودی رو دید.بدون جلب توجه رفتم سمت اتاقکی که پشت خونه بود..درشو باز کردم. حدسم درست بود، اینجا اصطبل بود!دومین جایگاه متعلق به رخش بود . آروم آوردمش بیرون.
نمی دونم با چه فکری و چجوری فقط می خواستم برم مخفی گاهم، بدون در نظر گرفتن هیچ چیزی.آروم رخش رو سمت درختای اطراف حیاط بردم.وقتی وارد درختا شدیم ،سوارش شدم و به سمت مخفی گاه به راه افتادم.چون بارون شدید می بارید،رخش رو هم با خودم بردم تو مخفی گاه.
سردم بود!نمی تونستم به هیچی فکر کنم ولی اروم بودم.تنها آروم بودم!از سرما به خودم می لرزیدم.اصن نفهمیدم چطور آسمون کمی روشن شد.خیلی سردم شده بود دندونام بهم می خورد.اومدنم به اینجا چه فایده ای داشت؟یعنی آروم نشدی؟چرا ولی ...ولی چی؟هیچی نگفتم.یعنی چی هیچی نگفتم؟می خواستم با خدا حرف بزنم.دیوونه خدا نگفته می دونه چی می خوای بگی!
دیگه سرما طاقت فرسا شده بود سوار رخش شدم دندونام محکم بهم می خورد، به سمت عمارت پرهام به راه افتادم.با دیدن حیاط عمارت از بین درختا لبخندی زدم.با نزدیک شدن به عمارت چشام تار شد و بعد از کمی سیاهی رفت.دیگه چیزی نفهمیدم!
پرهام
با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم.بدنمو طبق عادت کشیدم و به کل اتاق نگاهی انداختم.خمیازه ای کشیدم که با یاد آوری چیزی که دیدم با تعجب برگشتم سمت تخت.در کمد کناری تخت باز بود و لباسا بهم ریخته.تخت هم که همون قضیه جا تره و بچه نیست.
romangram.com | @romangram_com