#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_309
با بیخیالی پشتشو بهم کرد و گفت:
-میان برای قرار و مدار عروسی!
شوکه نگاش می کردم.این یعنی چی؟تا به خودم بیام رفت تو اتاقش.شوکه بودم.این یعنی قبول می کنم؟عصبی شدم .به نیاز نگاه کردم.تازه می خواستم بهش محبت کنم.الان طاقت اینو داره؟واست مهمه؟طاقت نداشته باشه..هی پرهام قرار بود محبت کنی.میگی چیکار کنم بین پویا و نیاز باید یکیو انتخاب کنم.یه کاری کن دل هیچکس رو نشکنی.اون برگه ی لعنتی رو پیدا کن!
تو فکر خودم بودم که صدای فواد اومد.
-اینجا چه خبره داداش؟
گیج نگاهش کردم.با تعجب گفت:
-نه انگار تو هم یه چیزیت هستا.چته؟این دختره کی بود پایین؟
و من همچنان سکوت باید چی بهش می گفتم؟سرشو "یاالله"گویان تو اتاق آورد و با لبخند گفت:
-به به سلام نیاز خانوم.می بینم خداروشکر حالتون خوبه.این آقاتون که تو آمپاسه بنده خدا.
نگام به نیاز چرخید.لبخند آرومی زد و گفت:
-سلام دکتر.ممنونم بهترم.
پویا با تعجب به نیاز گفت:
romangram.com | @romangram_com