#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_302


-نمی دونم، نمی دونم!

تو نابودش کردی.یه دختر باهمه ی احساساته پاکشو نابود کردی،لهش کردی.مجبور بودم!خفه شو پرهام، خفه شو !دیگه بهونه نیار، اعتراف کن از روی اجبار نبود.ولی...دروغ نگو تو می خواستی اونو داشته باشی.تو خودت می خواستی.نه!آره با خودت صادق باش لعنتی!آره ،آره می خواستم واسه من باشه ،می خواستم کنارم باشه ،می خواستم...

چرا داری اعتراف می کنی؟نمی دونم!شاید چون اینجا کسی نیست که بخوام تظاهر کنم جلوش؛اینجا پویایی نیست،عمه ای نیست،حسامی نیست،نیازی نیست،ولی کاش... نیاز بود!اگه بود بازم اعتراف می کردی؟نه ولی مطمئنم ارامش اینجا چندین برابر می شد!

اگه بود بازم اعتراف می کردی؟نه ولی مطمئنم ارامش اینجا چندین برابر می شد!

به آبشار نگاه کردم.خدایا باید چیکار کنم؟خودت یه راهی نشونم بده!نمی دونم یه جوری بگو این مدارک لعنتی کجاست؟دارم چرت و پرت میگم اه!باید با حسام چیکار کنم؟باید با عمه چیکار کنم؟

از وقتی از مخفی گاه برگشتم همش تو فکرم که باید چجوری از کارشون سر دربیارم؟همه چی برام گیج کنندست،همه چی!مراقب حرکات حسام هستم.از نظر من نفس کشیدنشم مشکوک می زد.از وقتی اومدم تو اتاق نرفتم. نمی دونم چرا دلم نمی خواد باز غم نیازو ببینم؟چشمامو بستم که در زده شد و پشت بندش صدای شهرام:

-ارباب؟یه آقایی اومدن به اسم فواد تلیکانی!

چشمامو باز کردم و گفتم:

-بذار بیاد!

پشت در بود سریع اومد جلو و منو تو اغوش گرفت:

-سلام رفیق!پارسال دوست امسال اشنا!خوش اومدم!قدم رنجه کردم!رو چشم شمام!

چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com