#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_299


-یعنی...بچه؟

سراسیمه بلند شدم.از رو میزم یه لیوان آب برداشتم و سمتش رفتم.نفس نفس می زد.آروم لیوان آب رو به دهنش نزدیک کردم یه کمی خورد ولی سریع پس زد.

-خب حالا مطمئن نیستیم که شاید نشه...

دستشو به علامت سکوت بالا آورد و با همون صداش گفت:

-تورو خدا...هیچی...هیچی نگو!

زانوش رو تو شکمش جمع کرد و دستاشو رو گوشش گذاشت.تکون تکون می خورد و بلند گریه می کرد.لعنت به من!لعنت به منه من...اه!این چه کاری بود؟عصبی بودم و کلافه.کاش نشه!کاش بچه ای به وجود نیاد کاش...!حالتای نیاز داشت دیوونم می کرد و من نمی دونستم چرا؟من غلط کردم خدا،غلط!

من غلط کردم خدا،غلط!

کلافه بلند شدم و تلفن رو برداشتم.یه بوق دو بوق...

-الو؟

-سلام فواد خوبی؟

-سلام ممنون شما؟

-پرهامم!

romangram.com | @romangram_com