#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_278


شوکه بهش نگاه کردم.یاد عارف افتادم ناراحت گفتم:

-ممنون!

با تعجب پرسید:

-یعنی شما می دونید؟

-چیو؟عارفو؟آره!

خواست چیزی بگه که پرهام گفت:

-تو برو!

نگهبان سرشو انداخت پایین و با ناراحتی از کنارم رد شد.کنجکاو به پرهام نگاه کردم.کلافه گفت:

-بیا اینجا بشین!

دل آشوبم بیشتر شد.همینجوری که مشکوک نگاهش میک ردم رفتم رو راحتی که نشون داده بود نشستم.کنارم نشست و گفت:

-ام...نیاز؟

کلافه دستی رو صورتش کشید و نفس عمیقی کشید خواست چیزی بگه که صدای عمه خانوم میخکوبم کرد:

romangram.com | @romangram_com