#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_271


عکس بعدی رو کنارش نگه داشتم و گفتم:

-این عکس عمه خانوم با ایوب خانه.

به چهرش نگاه کردم چشماش تا آخرین حد باز شده بود.با لکنتی که حاصل از تعجبش بود گفت:

-اینـــ..ـنا...برای ..یه عرو..سیه؟

کنجکاو نگاش کردم و گفتم :

-نه اینا باهم فرق داره .لباس عروسشم حتی متفاوته.

خیره شدم تو صورتش.تو چشماش اشک جمع شد.عکس عمه خانوم و ایوب خان رو از دستم گرفت.جلوتر برد و خیره شد رو عکس.با دو زانو رو زمین نشست.شوکه به حرکاتش نگاه می کردم.با صدای لرزونی پرسید:

-مطمئنی این عکس واقعیه؟

با گیجی گفتم:

-آره دیگه.یه همچین عکسی رو که دیگه نمی شه ساخت.تازه تو اون اتاق ته راهرو هم بود این عکس.

بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت:

-از حرفی که می زنی مطمئنی؟

romangram.com | @romangram_com