#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_261


-ارباب جدید توئی؟

حسام شوکه گفت:

-چه اربابی؟

-تودیشب آدم فرستاده بودی دنبالمون؟

-نه من امروز تازه اومدم اینجا!

-یعنی باید باور کنم؟

حسام عصبی گفت:

-باور کردن تو واسم مهم نیست.

یهو دردی تو کل بازوم پیچید.آخ بلندی گفتم.نامرد.حسام شوکه بهم نگاه کرد.صدای بلند پرهام رو شنیدم:

-نازگل یه پارچه تمیز بیار!

سرم رو شونه حسام بود.چشمامو محکم بسته بودم و نفس عمیق می کشیدم.بوی عرق می داد لباسش.سعی کردم خندمو کنترل کنم.کل دردم یادم رفت.خندیدم.پرهام گفت:

-به چی می خندی؟

romangram.com | @romangram_com